دكتر خسرو باقري در روز 12 بهمن ماه 1396 در كارگاه تخصصي علوم انساني اسلامي در باب تفكر انتقادي و تعليم و تربيت به ايراد سخنراني پرداختند. ايشان در ابتدا راجع به تفكر انتقادي مباحثي را مطرح كردند و در نهايت به ارتباط تفكر انتقادي و تعليم و تربيت پرداختند.

دكتر باقري در ابتداي سخنان خود اشاره كردند بد نيست از سخني از ميشل فوكو شروع كنيم كه در يك گفتگويي كه در سال 1997 تحت عنوان « نقد چيست؟» داشته است در بررسي اين مسئله بازگشتي مي كنند به نوشتار كانت تحت عنوان «روشنگري چيست ؟» كه در سال 1874 نوشته بود، در آنجا روشنگري اين است كه انسان از عدم بلوغ خارج شود و حالت جرأت دانستن داشته باشد و به بلوغ وجودي برسد و از حالت قيموميت خارج شود همچنين فوكو به سخن ديگر كانت تحت عنوان« نقد خرد» كه هم به صورت نظري و هم عملي ، حدود دانش بشري را بررسي مي كند اشاره دارد. به عبارتي يعني مشخص كند انسان چه چيزي مي خواهد بداند و چه چيزي نمي خواهد بداند كه البته منجر به نقد متافيزيك منجر مي شود. او مي خواهد به اين نتيجه برسد كه ذهن انسان قادر نيست به وراي پديده ها برود و حقيقت جهان و هستي را بشناسد . ميشل فوكو از اين دو سخن كانت كه متفاوت است به اين نتيجه مي رسد نقد دو معنا دارد 1-از سلطه ديگران خارج شدن 2-حدود خرد و توانايي خود را بررسي كردن يعني چه كاري از ما ساخته است و چه كاري از ما ساخته نيست . اين خودش يك نوع نقد است يعني بررسي حدود – ميشل فوكو معتقد است اين دو جريان فكري كانت به صورتهاي مختلفي در اروپا واقع شد مثلاً در آلمان بيشتر مفهوم دوم رواج پيدا مي كند يعني بررسي حدود دانش و مي بينيم متفكران بعدي مثل مكتب فرانكفورت كه به نقد توجه مي كنند و اصولاً به مكتب انتقادي توجه مي كنند اينها بيشتر دنبال بررسي حدود دانش هستند مثلاً يورگن هابرماس مباحثش در مورد دانش بشري است مثلاً در اثر معروفش ، علائق بشري و دانش را مورد بحث قرار داده است مثلاً علوم طبيعي علائق تسلط بر طبيعت را بررسي مي كنند. هرمنوتيك و علوم انساني علائق درك و فهم را پي جويي مي كنند و دانشهاي انتقادي علائق نقدي دارد و از آنچه ظاهراً هستند فراتر مي رود و پشت صحنه را بررسي مي كنند مثلاً فرويد از اين نوع دانش دفاع مي كند . از نظر فرويد رفتارهايي كه در ظاهر افراد است در پس خودش ، عوامل و علت هاي پنهان وجود دارد اين نوع يك دانش انتقادي است يا كار ماركس نيز نقادي است كه پشت صحنه را برملا مي كند. اين فعاليتها به قول هابرماس در حوزه دانش بررسي مي شود . بررسي انواع دانش ، حدود و ثغورش اما فوكو معتقد است اثر سخن كانت در فرانسه معناي اول مد نظر بود يعني در زاويه روشنگري فرد به بلوغ برسد و فرد به بلوغ فكري و وجودي برسد اين معنا در فرانسه تعقيب مي شود.

فوكو هم در رگه دوم نقد را مد نظر دارد البته ميشل فوكو بين قدرت و دانش پيوند برقرار كرده است يعني دانش مبتني بر قدرت است. از نظر فوكو ، دانش مي تواند زمينه اي براي اعمال قدرت شود. « محوريت قدرت » در نظريه فوكو عمده است. فوكو از نقد اين نتيجه را مي گيرد يعني نفي اقتدار و بازگشت به سخن اول كانت كه انسان را از حالت عدم بلوغ خارج كند. محور بحث نقد ، مسئله حاكميت مي شود . هنر مورد حاكميت واقع نشدن – انسان نقاد كسي مي شود كه نمي گذارد ديگران قدرت خود را بر او تحميل كند.

 دكتر باقري در ادامه سه گردنه تاريخي را به عنوان شواهد نقد ذكر مي كند. 1-وضعيتي كه كليسا در قرون وسطي ايجاد كرد يعني انسان ها را از طريق روحانيت و معنويت تحت سلطه قرار دادن و انقياد افراد از طريق معنويت و... چون دين مي تواند انسان ها را تحت عنوان انقياد در بياورد به زبان معنويت، به عبارتي رشد و تعالي معنوي را به زبان اطاعت بيان مي كند. يكي از شكل هاي تاريخي كه اتفاق افتاد حاكميت به شكل ديني و معنوي بود كه در قرون وسطي ظاهر شد. اين امر كم و بيش در مباحث ديني ما نيز مطرح مي شود بعضي اوقات برخي معتقدند كه دين ما را به اطاعت دعوت مي كند  و آيه ما كان لهم الخيره را طوري تفسير مي كنند كه شما حق انتخاب نداريد يا به معناي عميق تر شما حق اظهار نظر نداريد. در شكل اقتدار طلبانه ، بد استفاده كردن از اين مفاهيم است . مثلاً در جامعه قانومند اطاعت هست بحث بر سر اين است اطاعت و مخالفت كردن و نظر دادن بايد قابل جمع باشد . چه لزومي دارد اطاعت را دور از خرد مطرح كنيم بلكه اطاعت با خردمندي قابل جمع است . در فرهنگ اسلامي ، حضرت ابراهيم (ع) با مرجعي مثل خداوند چون و چرا مي كند و خداوند نيز از پاسخ دادن به سوالات حضرت ابراهيم بر حذر نمي كرد و آن را طرد نمي نمود. بر اين اساس، فوكو در گردنه اول، استبداد معنوي را مطرح مي كند كه نفي استقلال انسان ها را در پي دارد به زبان اطاعت ديني

دكتر باقري در ادامه خاطر نشان كرد مسئله دومي كه فوكو مطرح مي كند مسئله حقوق طبيعي و حقوقي است. حقوق طبيعي معنايش اين است كه معتقد باشيم كه حق ها مبناهاي طبيعي دارند. يعني انسان چشم دارد پس حق ديدن دارد. اگر گوش دارد حق شنيدن دارد. حق طبيعي يعني حقوق را مبتني بر موارد طبيعي مبتني كنيم. بنابراين موارد طبيعي نيز يكي از راه هاي حاكميت بر انسان ها بوده و هنر تحت حاكميت نبودن شامل حقوق نيز مي شود مثلاً اگر با مواردي مواجه شديد كه كساني با حقوق طبيعي بخواهند حق ها را پايمال كنند اينها نيز بايد نقادي شوند. موضوع دوم نقد ، حاكميتي كه از طريق حقوق طبيعي اعمال مي شود را بايد مورد نقادي قرار دهيم مثل حقوق زنان و... اين حقوق ممكن است شكل حقوقي داشته باشد اما بنيادش بر سلطه و كنترل است.

در مورد سوم، اقتدار حقيقت مطرح مي گردد يعني در قالب حقيقت ، اقتدار و حاكميت برقرار مي شود . مثلاً دانش هاي نظري مثل فيزيك و شيمي و.. اين علوم معتقدند ما حقيقت ها را كشف كرديم اما فوكو معتقد است گاهي اوقات چيزي كه به عنوان حقيقت مطرح مي شود ، حقيقت نيست . ممكن است اين حقيقت مدتها ادامه دار باشد ولي بعد از مدتي ، توسط مدعي ديگري باطل گردد. پس حقيقت در لباس حقيقت آشكار مي شود در حالي كه حقيقت نيست. مثلاً نظريه بطلميوس دو هزار سال بر انسان ها حاكميت داشت و بعد از قرنها فردي ديگر نظريه بطلميوس را رد مي كند پس ايجاب مي كند نسبت به علم محتاط باشيم.

دكتر باقري تصريح كرد حال اگر بخواهيم در مورد نقد جمع بندي كنيم مي توان گفت بازشناسي موارد اعمال حاكميت بر ما و شناختن و نفي آنها و غلبه بر محدوديت هاي بيروني - از نظر ايشان، يك شاخه نقد مي تواند معطوف به توصيف باشد يعني دغدغه دانشي و شناختي ، نقد يعني به كمك واقعيت انتقاد كنيم در اينجا يك گزارش رئاليستي در معرفت شناسي وجود داشته باشد يعني واقعيتي در جهان هست ما مي خواهيم واقعيت را بشناسيم. نقد معنايش اين است تصوير مخدوش شده از واقعيت را به كمك خود واقعيت ، انتقاد كنيم . اين نقد واقعيت محور است و جنبه تبييني دارد و معيار نقد شواهدي مستقل از ما مي شود.

محور بعدي مي تواند سازه هايي است براي كشف واقعيت ، چون واقعيت هاي جهان پيچيده است و به راحتي قابل كشف نيست. شناختن واقعيت هاي جهان، با ابزار مناسب مثل سازه ها قابل كشف و جستجو است. در اينجا نقد معطوف به كفايت سازه هاي ما مي شود . مثلاً آيا دستگاه مفهومي ، از كفايت كافي برخوردار است ؟ آيا سازه ها توانايي هاي لازم را دارد؟

دكتر باقري در پايان به جايگاه نقادي در تعليم و تربيت پرداختند و تصريح كردند اگر تربيت را به عنوان رابطه تعاملي ميان انسان ها در نظر بگيريم. انسان هايي كه عامل هستند و عمل آنها زيرساخت هاي شناختي، گرايشي و ارادي  دارد اگر انتقاد را با اين رويكرد ببينيم جريان تربيتي مي تواند جايگاه مناسبي براي نقادي شود. تربيت مناسب اين است كه رابطه اقتداري و يك طرفه معلم ، به رابطه تعاملي معلم-شاگرد جايگزين شود . در اين رويكرد دانش آموز مي تواند معلم را مورد انتقاد قرار دهد .

 تربيت نقاد در زواياي شناختي بايد شواهد را بگيرد اگر بر مبناي شواهدي كه آورديم سخن ما اشتباه است بايد بپذيريم و لازمه تربيت خواهد بود. تفكر انتقادي همانند خوني در جريان تربيت در حركت است. در ابعاد علائق و گرايشها نيز بابي را براي انتقاد باز كنيم يعني بخاطر علائقي كه به خودمان داريم و به ديگري نداريم خود موجب مي شود حرف ديگران را نپذيريم و حرف خود را مبنا قرار دهيم و بپذيريم - اين هم نقد مي طلبد و اين نقد معطوف به درون است. ارتباط تربيت و نقادي يك ارتباط وثيقي است . بايد در تربيت ، تفكر نقاد را پرورش داد چون در معرض لغزشهاي قدرت ، واقعيت سازه ها و علائق و عواطف هستيم . تربيت به صراحه نقادي را در خودش تعريف و مطرح كنند و تعليم و تربيت را ممكن سازد و الا نقادي نباشد تربيت از حاق خودش جدا مي گردد.