معرفی و بررسی کتاب "گفت و گوی معلم و فیلسوف" در سایت انسان شناسی و فرهنگ
مطلب زیر به قلم آزاد محمدی در سایت انسان شناسی و فرهنگ نوشته شده است
کتاب گفت و گوی
معلم و فیلسوف اثر دکتر خسرو باقری است که توسط انتشارات علمی و فرهنگی به چاپ
رسیده است. اثر مذکور گفتگویی خیالی میان معلم و فیلسوف تعلیم و تربیت است. هدف از
نگارش این کتاب جلب توجه معلمان به دیدگاه های مختلف در فلسفهی تعلیم و تربیت و
تبیین این است که اساساً یک معلم چرا باید فلسفه تعلیم و تربیت بداند و بخواند.
مهمتر اینکه دری به روی گفتگوی میان معلم و فیلسوفان تعلیم و تربیت گشوده شود.
دکتر باقری به عنوان یکی از فیلسوفان تعلیم و تربیت ایران، همیشه دغدغه گفتگو میان
صاحبنظران و اندیشمندان جامعه را داشته و معتقد است که در خلال گفتگوست که جامعهی
علمی ما پیشرفت می
کند. در کتاب حاضر هم مبنا را براین گذاشته که این اثر بتواند باب گفتگو را در میان
معلم و فیلسوف تعلیم و تربیت بگشاید. در حال حاضر یکی از مصائبی که تعلیم و تربیت
ایران از آن رنج می
برد شکاف میان نظر و عمل است؛ زیرا، از یک سو فیلسوفان و نظریه پردازان تعلیم و تربیت بدون توجه به عرصهی
عمل نظریه
پردازی می
کنند و از دیگر سو؛ معلمان نیز که درگیر عرصهی عمل اند خود را بی نیاز از نظر و نظریه پردازی می بینند. در واقع همین دوری نظر و عمل از
یکدیگر و باز نشدن طریق گفتگو میان معلمان و فیلسوفان تعلیم و تربیت منجر به شکست
هر دو طریق شده و در این میان دود این آتش بر چشم متربیان نظام آموزشی میرود. از
آنجا که هنوز فرهنگ گفتگو در میان دست اندرکاران تعلیم و تربیت در ایران جا نیفتاده و
هرکسی از جاده یک
طرفه خود میرود؛ ناگزیر برای پر شدن این شکاف باید کتابی نوشته می شد و این کار با نوشتن این کتاب تا حدود
زیادی تحقق یافته است. البته همانطور که نویسنده کتاب هم اذعان کرده این کار با دو امر متعارض روبرو خواهد
بود؛ از یک جهت، واژه ها
و اصطلاحات فلسفی دشواری خاصی دارند و به راحتی برای معلمان قابل فهم نیستند و از
جهت دیگر، یک ضرورت انکارناپذیر وجود دارد و این است که باید معلمان در جریان کار
خود و حرف
های فیلسوفان تعلیم و تربیت قرار گیرند. در این راستا برای جمع این دو امر مهم و
دست و پاگیر، دکتر باقری راه میانه را بر می گزیند و می گوید: "اعتقاد به ضرورت انکارناپذیر این
کار، از سویی، و قبول دشواری زبان آن، از سوی دیگر، مرا به این نتیجه رهنمون شدند
که راهی آسان تر
برای تحقق آن بیابم و سرانجام، این راه را در انتخاب نوع گفتگو (دیالوگ) یافتم. گفتگو، تا حد زیادی قلم
را از رفتتن به
سوی رسمیت معمول در نگارش آثار فلسفی باز می دارد و آن را به سمت فضای گفتگوی شفاهی
می کشاند
و به این ترتیب آن را تلطیف و سبکبال می گرداند و از این جهت برای گفتگو با معلم مناسب است.
به علاوه، گفتگو از دیرباز، دست کم
با افلاطون، به
عنوان گونه ای
توانا و متناسب با فلسفه و مباحث فلسفی جلوه گر شده است. امید است که حاصل کار بتواند
مقصود را برآورد و باب گفتگو را با معلم بگشاید".
این کتاب اگر چه در واقع
گفتگوی میان معلم و فیلسوف نام گرفته؛ اما خواندن آن برای چند دسته از افراد مفید
بوده و خالی از لطف نخواهد بود. اولین دسته معلمان (شامل مدیر و کارکنان و تمامی
دست اندرکاران عرصهی تربیت) هستند. دستهی دوم دانشجویان فلسفهی تعلیم و تربیت و
دانشجویان رشتهی علوم تربیتی به
طور کلی، و دستهی دیگر والدین میباشند. کتاب برای دانشجویان رشتهی علوم تربیتی
از آن رو اهمیت دارد که آن ها
را متوجه می
کند که معلم و کسانی که دست
اندرکار عرصهی عمل اند
از آنانی که درگیر عرصهی نظر هستند چه خواسته هایی دارند و این موجب بازنگری در
پرداختن صِرف به کار نظری شده و آنان را متوجه درهم تنیدگی دو حوزه نظر و عمل می کند. این خود می تواند منشأ برکات زیادی از جمله پرداختن
به پژوهش در این زمینهی مهم و به ایجاد گفتگو میان معلم و آنان بینجامد. در مورد
والدین هم آنچه برای معلم ضروری است برای آنان هم صدق می کند؛ زیرا والدین هم مانند معلم (در جلسهی
اول و دوم گفتگو با فیلسوف) خود را صاحبنظر در امر تربیت می دانند و به خیال خود تربیت همان انتقال
آگاهی و امر و نهی کردن، شبیهکردن کودک به خود و... است، در حالیکه با خواندن
این کتاب متوجه خواهد شد که امر تربیت چقدر پیچیده و وادی صعب العبوری بوده و در پسِ هر رفتار و عملی که در امر تربیت میان مربی
(معلم، والدین، اطرافیان) و متربی (کودک، دانش آموز) رخ خواهد داد، لایه های نامحسوس و مهمی لانه کرده اند که بدون توجه به آن ها امر تربیت به امری نظیر تلقین، اجبار،
شبیهسازی و ... بدل خواهد شد.
کتاب گفتگوی معلم و فیلسوف،
در شش فصل تنظیم شده است. چند نکته جالب در این گفتگوها وجود دارد. اول اینکه در
هر بخش معلم آغازگر سوال است و سوالاتی را مطرح می کند که فیلسوف با زبانی ساده ولی پر از
نکتههای گران
قیمت و مهم در عالم تعلیم و تربیت، به آنها پاسخ می دهد. نکتهی دیگر این است که جواب ها طوری داده می شود که برانگزانندهی سوالات بیشتری
باشد. در کل سوالات اساسی در آن زمینه طرح میشوند که همین نکته می تواند در تدریس معلمان الهام بخش باشد؛
زیرا، در روند فعلی آموزشی کشور ما، معلمان کمتر اجازه می دهند که دانش آموزان آنان را مورد سوال قرار دهند. در
واقع یک رابطه یکطرفه برقرار است و سوالات دانش آموز نادیده گرفته می شود. اما اگر متوجه باشیم همانطور که
فیلسوف در گفتگو با معلم و سوال پرسیدن وی را مهم تلقی می کند، معلم نیز برای فهم دیدگاه دانش آموز و درک نیازهایش نیاز به برقراری
گفتگو و دیالوگ با وی دارد و اگر به این امر توجه نکند عملاً ناقض امر تربیت شده؛
بنابراین، این کتاب می
تواند پیوندی باشد میان پایین
ترین سطح عمل تا بالاترین سطح نظر و به تصحیح تلقی ما از فرآیند تعلیم و تربیت
بینجامد.
در گفتگوی نخست، ضرورت توجه
معلم به فلسفه بازکاوی شده است. در اینجا معلم از فیلسوف می پرسد که تعلیم و تربیت به این آسانی و
سرراستی چه نیازی به بحثهای پیچیده و دشوار معرفت شناسی، هستی شناسی و ارزش شناسی و... دارد؟ مگر تربیت غیر از این
است که من به کلاس بروم و مطالبی را بیاموزانم و برای اطمینان از فهم آن مطلب، از
او سوال بپرسم و ارزشیابی کنم؟ سوالات دیگری که می پرسد هیچ اعتنایی به فلسفه را حتی پیش فرض هم نگرفته اند. اما فیلسوف در پاسخ به معلم، او را
متوجه دیدگاه فیلسوفان می
کند و می
گوید اگر سقراط از شما بپرسد که چرا با «گفتن» آغاز می کنی و نه با «پرسیدن»؛ دیویی از شما
بپرسد چرا تدریس را
با «مسأله» شاگردان آغاز نمیکنی؟ در پاسخ اگر بگویی که همه معلمان دیگر این کار
را می
کنند، در این هنگام فیلسوفی چون فوکو شما را به امر «بهنجار کردن» محکوم می کند که فرسنگ ها با تربیت فاصله دارد. این که بگویی
تدریس یعنی گفتن یک رشته مطالب به دانش آموزان، در این صورت شما ذهن آنان را مانند ظرفی
خالی فرض کرده ای
که می
توان آن را هر طور و با هر محتوایی پر کرد. اما این در حالی است که فیلسوفی مانند
کانت معتقد است که ذهن انسان قالب هایی دارد که درک امور بر حسب آنها صورت می گیرد نه اینکه هر آنچه در مقابل ما
قرارگیرد درست همانطور درک شود، بنابراین می توان فهمید که ذهن نه تنها ظرفی خالی
نیست، بلکه گزینشگر مطالب هم هست.
در گفتگوی دوم، چیستی فلسفه
با تفصیل بیشتری به بحث گذاشته شده و این امر در ارتباط با تلاش فیلسوفانی که به
کار فلسفی مشغولند بررسی شده است. در این بخش معلم راجع به چیستی فلسفه و کار
فیلسوفان و تفاوت فلسفه با علم و .. می-پرسد. فیلسوف هم با زبانی ساده و شیوا
مطالب خود را بیان می
کند و فلسفه را معرفتی می
نامد که راجع به وجود، معرفت و زبان، هستی و... سوالات اساسی و عمیق می پرسد. این پرسش راجع به چیستی می تواند به عرصه تعلیم و تربیت هم رسوخ
کرده و چیستی مفاهیم یادگیری، تدریس، تشویق، تنبیه و... را مورد پرسش قرار دهد. در
نهایت تفاوت فلسفه با علم و کار فیلسوفان با کار عالمان بیان شده است.
در گفتگوی سوم، رابطه نظر و
عمل در کانون توجه قرار گرفته است تا بر مراوده میان فیلسوف که در سمت و سوی نظر و
معلم که در سوی عمل ایستاده است پرتوی افشانده شود. طبق معمول باز هم معلم آغازگر
پرسش است و به حالتی بدبینانه می
گوید چه نیازی به گفتگوی بین ما هست زمانی که هر دوی ما از دو دنیای متفاوت هستیم؟
معلم می
تواند کاری که مدرسه از او می
خواهد را به نحو منظم انجام بدهد و هیچ دستگاه نظری نامحسوسی هم با خود نداشته
باشد؛ بنابراین، چه نیازی به گفتگو با فیلسوف است؟ فیلسوف در پاسخ به او، ضمن قبول
تعلق آنان به دو دنیای متفاوت، این نکته را یادآور می شود که این دو مقام چنان به هم آغشته اند که نمی توان آن ها را تفکیک کرد. از آنجا که معلم به
تنبیه، تشویق، ارزشیابی و... می-پردازد، نباید گمان کند که بی واسطه و بدون هر تصور و نظری، به طور مستقیم با عمل سر و کار دارد؛ زیرا، معلم
همواره از پس تصور و نظری معین به عمل می پردازد. در ادامه گفتگوها فیلسوف تفاوت
«نظر» و «نظریه» را که موجب بدفهمی معلم شده با زبانی ساده به او تفهیم می کند. در نهایت، فیلسوف برای تکمیل بحث های خود دلیل اینکه نظریه های مختلف در عمل به وحدت می رسند و حالت برعکس را، یعنی هنگامی که
با مبنای نظری مشترک به عمل
های متفاوتی می
رسیم، برای معلم توضیح میدهد. این دو مسأله اخیر یکی از مسائل پیچیده در عرصهی
نظر و عمل هستند که فیلسوف در قالب زبانی بسیار ساده و شیوا آن را به خواننده نشان
می
دهد.
در گفتگوهای چهارم، پنجم و
ششم، به طور صریح
تری پای فلسفه و بخصوص فلسفه تعلیم و تربیت به میان کشیده می شود و در واقع ضرورت و کاربرد فلسفه در
تعلیم و تربیت نشان داده می
شود. در این گفتگوها، وقتی که معلم تا حدودی با کار فیلسوفان آشنا شده و به صورت
ضمنی اهمیت کار آنان را پذیرفته سوال های دقیق تر و چالش برانگیزتر می پرسد (دقیقا باید اینجا اذعان کرد فایدهی
گفتگو این است که دیدگاهها را به هم نزدیک می کند) و در واقع تلاش برای نزدیکی به
دیدگاه طرفین مشهودتر می
شود. فیلسوف در ادامه این سه فصل به نکات اساسی در فلسفه تعلیم و تربیت می پردازد. به عنوان نمونه بیان می کند وقتی که فیلسوف با نگاه ژرف کاوانهی خود به هدف، برنامه و روش در
تعلیم و تربیت می
پردازد، با این کار مسائلی از قبیل ماهیت دانش، هدف زندگی و باید و نبایدهایی که
در این راه وجود دارند، روشن شده و در نتیجه، عاملان تربیتی دست کم با آگاهی بیشتری به این امور می پردازند. مسائلی دیگر نظیر این که «آیا
یادگیری بدون یاددهی ممکن است؟» را به بحث گذاشته و همچنین نشان میدهد که شعار
«روش اندیشیدن را بیاموزیم، نه فقط اندیشه را»، چندان صحیح نیست؛ زیرا، محتوا و
روش لازم و ملزوم یکدیگرند. همچنین اینکه تربیت را به پژواک نسل های قبلی تبدیل کنیم غیرقابل قبول است؛
بنابراین، نباید تربیت را این بدانیم که تنها آنچه را که پیشینیان آموخته اند به
نسل بعدی آموخته و فقط سخنان پیشینیان را تکرار کرد، بلکه تعلیم و تربیت باید راه
درنوردیدن مرزهایش را به شاگردان نشان دهد. از دیگر نقاط قوت این گفتگوها آشنایی
با روش تحلیل مفهومی است که با توجه به این روش می توان مفاهیم اساسی و مهم در عرصه تعلیم و
تربیت را به تحلیل کشاند و لغزش
های فکری و معناهای نادرستی که از آن ها لحاظ می شود از میان برداشت؛ زیرا، واقعیت همین
است که بسیاری از مسائل و مصیبت
هایی که دامن
گیر تعلیم و تربیت شده و به ایجاد شکاف میان عرصه نظر و عمل شدت می بخشد، برداشت های نادرست از مفاهیم و یا بنابه تعبیری روشن نشدن معنا و مقصود از آن
مفاهیم است؛ به ویژه این تیره و تار بودن مفاهیم در میان اسناد بالادستی و طرح
اهداف کلی برای نظام تعلیم و تربیت زیاد است.
در گفتگوی پایانی بحث
بر سر این است که آیا فرهنگ و تعلیم و تربیت باید از قواعد کلی و جهان شمول پیروی کند یا تلاش خود را متوجه
امور بومی و محلی کند؟ بحث ها
از منظر فیلسوفان مدرن و پست
مدرن، و فواید و زیان
های روی
آوری به هر کدام از این دو حالت مطرح شده و در نهایت فیلسوف و معلم به این نتیجه
می
رسند که نباید هیچ کدام از این دو حالت را به صورت قهرآمیز طرد یا قبول کرده و یکی از این
حالت ها
را به نفع دیگری خاموش کنیم؛ زیرا، انسان ها، همان طور که فرهنگ پذیرند و رو به وحدت دارند، فرهنگ ساز
نیز هستند و این امر از گرایش آن ها
به کثرت سرچشمه می
گیرد.
نکته جالب در پایان
گفتگو تغییر منظر معلم و فیلسوف است که در گفتگوی اول از هم فاصله داشتند اما در
پایان دیدگاههایشان به سمت توافق ضمنی و گاهی توافق کامل سوق می یابد. این کار جز از طریق گفتگو ممکن
نبود. امید است که این کتاب آغازی باشد برای گفتگوهای دیگر در این عرصه ها و روزی شاهد آن باشیم که والدین، دانش آموزان، اندیشمندان و روشنفکران جامعه،
سیاستگذاران و به طور خلاصه تمام ذینفعان حوزهی تربیت، پایشان به این گفتگوها
باز شود تا مسیر پرپیچ و خم تربیت هموارتر گردد. به راستی دکتر باقری با تألیف این کتاب،
گامی مهم در تحقق این طریق پر از خیر نهاده اند و بابی باز کرده اند که بهترین راه برای فهم دیدگاههای
یکدیگر جهت بهبود اوضاع علمی و فرهنگی امروزی جامعه ماست.
آزاد محمدی، دانشجوی دکتری فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه تهران است.
آسيبشناسي تربيت ديني(مصاحبه با دكتر خسرو باقري)
مصاحبه با دكتر خسرو باقري استاد دانشگاه تهران
مصاحبه كنندگان:دكتر اسدالله مرادي و ابوالقاسم مودودي
مكان:دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه تهران
يكي از مباحث مهمّي كه امروزه در حوزة تعليم و تربيت مطرح است و شما هم در كتاب «چيستي تربيت ديني» به آن پرداختهايد، اين است كه آيا ميتوان به «تربيت»، پسوند يا صفت «ديني» افزود، يا نه؟ اگر موافق باشيد، گفتوگوي خود را بابحث در اين باره آغاز كنيم.
وقتي ميگوييم تعليم و تربيت ديني، كه يك مورد خاص آن هم تربيت اسلامي است، نخست بايد روشن كنيم كه آيا منظورمان عمل تعليم و تربيت است، يا علم تعليم و تربيت؟ كه ممكن است بگوييم عمل يا كاري كه دينداران با نسل جديد ميكنند، تعليم و تربيت ديني است؛ و لذا وقتي ميگوييم تعليم و تربيت مسيحي يا اسلامي، منظورمان همان كارهايي است كه پدر و مادرها و يا نسل پيشين، با فرزندان خود ميكردند؛ مثل آموختن آداب ديني خاص خودشان و اعمال ديدگاههايشان بر آنها و اينطور چيزها.
اما اين هم ممكن است كه منظورمان علم تعليم و تربيت باشد؛ يعني education به عنوان يك قلمرو علمي، كه در دو قرن اخير در غرب، مطرح شده است؛ در اين صورت، منظور اين خواهد بود كه تعليم و تربيت اسلامي هم، مي تواند به عنوان جايگزيني براي education باشد. اگر اين دو مطلب را از يكديگرتفكيك كنيم، همانطور كه در كتابچيستي تعليم و تربيت هم بحث كردهام، تازه اين ايراد مطرح ميشود كه اگر منظورتان از تعليم و تربيت ديني، عمل تعليم و تربيت است، برخي ميگويند، اسم اين تعليم و تربيت نيست، زيرا ماهيّت تلقيني دارد؛ به اين معنا كه، ميگويند و درست هم ميگويند، شما بايد نخست عقلانيّّت يا مدلّل بودن كارهايتان را در عمل تعليم و تربيت مبنا قرار دهيد تا بتوانيد به آن تعليم و تربيت بگوييد، در غير اين صورت، به آن تعليم و تربيت نميگويند، بلكه تلقين كردن يا چيزهايي از اين قبيل ميگويند. وقتي از اين زاويه نگاه ميكنيم، به نظر ميرسد اين سخن درستي است. يعني تا آنجايي كه به اعمال مسلمانان، مسيحيان، و ديگر اديان مربوط ميشود، دستكم اين شيوهها واقعاً تربيت نيست، بلكه همان تلقين است. زيرا، براي مثال، پيشينيان كه اين روش را به كار ميبردند انتظار نداشتند روي حرف آنها بحث و گفتوگو شود. اگر هم سؤال يا بحث ميشد، سؤال كننده با نگاهي منفي مواجه ميشد و با تعابيري چون پذيرش و تعبّد و اينطور مفاهيم به او پاسخ ميدادند كه اين سخن خداست، اين دين خدا است و ... به هر حال، اين نوع كار تعليم و تربيت نيست؛ حال ميخواهد اسمش اسلامي باشد يا چيز ديگر.
پس اگر بگوييم اقتضاي دين اسلام، بماهو دين (نه به معناي آن چيزي كه هزار بلا به دست مردم بر سرش ميآيد) تلقين است؛ و به عبارت ديگر، اگر بخواهيم بر مبناي دين اسلام، عمل تعليم و تربيت را سامان دهيم، كار ما همين گونه خواهد بود من با اين مخالفم. چون قطعاً اقتضاي دين اسلام، و اصولاً اقتضاي هر دين الهي، اين است كه افراد آگاه باشند و بدانند چه كار ميكنند. همانطور كه در قرآن ميخوانيم، خدا هم با آن جبروتش وقتي ميخواهد بگويد روزه بگيريد، ميگويد: «لعلّكم تتقون» و مثلاً نميگويد اگر روزه نگيريد به كبريايي من لطمه ميخورد؛ يا چون و چرا نداريم و بايد با تعبد آن را بپذيريد. بنابراين روح دين اقتضا دارد كه انسانها بايد متقاعد شوند و ايمان آورند كه ايمان هم يك مسئلة دروني است، نه تحميل كردني؛ اقتضاي دين اين نيست كه پيروان آن صرفاً تعبد ورزند؛ به معناي منفي اين كلمه. اين نيست كه، به معناي غلط كلمة تعبّد، از انسان بخواهد بدون چون و چرا و فهم چيزي را بپذيرد.درست است كه بسياري از اعمال مسلمانان و دينداران جنبة تلقيني دارد، اما به نظر من، اقتضاي اديان آسماني و از جمله اسلام، اصولاً اين است كه آدمها نخست نسبت به انجام احكام و شرايع الهي متقاعد شوند و آنها را باور كنند و به آنها ايمان آورند، سپس و از روي قصد و اراده به آن عمل كنند. اينها چيزهايي است كه از تعليم و تربيت به معناي معقول كلمه ميتوانيم انتظار داشته باشيم.
حال سراغ شقّ دوم قضيّه برويم. اگر منظور از تعليم و تربيت، «علم تعليم و تربيت» است و كساني ادعا دارند كه تعليم و تربيت اسلامي و يا ديني، ميتواند شانه به شانةeducation ي كه در دانشگاهها هست بنشيند و نظريههايي هم پشتوانة خود دارد، اگر اينطور است، فصل جديدي از بحث ايجاد ميشود كه با بحث قبلي متفاوت است و همانطور كه مطرح شد، در اينجا بزرگترين سؤال ـ كه خودش يك چالش است ـ اين است كه: آيا ميتوان بين علم و دين، چنين آميزشي ايجاد كرد و گفت اين علم است و در عين حال ديني هم هست؟ مثلاً بر اين باور باشيم كه ميتوان يك education را با تمام پيكرش از متون اسلامي استخراج كرد. آيااين شدني است، يا نه؟ بعضي گفتهاند نه, چون اين يك تركيب بيمعنا و به اصطلاح فيلسوفان متضمن خطاي مقولهاي (categorical mistake) است. به اين معنا كه شما مقولهها را به هم ريختهايد و توجه نداريد كه علم چيزي است و دين چيز ديگر و گزارههاي آنها با هم متفاوت است. علم, ماهيت فرضيهاي دارد، و دين ماهيتي ديگر؛ ماهيت يك مجموعه ديني با ماهيت يك مجموعه علمي فرق ميكند. نوع گزارهها و بررسيهاي اين دو فرق ميكند. حال چطور ميتوان اينها را با هم آشتي داد و انتظار داشت كه فرزندي به نام تعليم و تربيت اسلامي حاصل آيد؟ البته بررسي اين امر بسيار طولاني است و نميدانم در اينجا چقدر ميخواهيم به آن بپردازيم. اما اگر بخواهم به طور خلاصه بگويم، در زمينه اين ديدگاه، دستكم از ميان كارهايي كه مسلمان ها به اسم تعليم و تربيت اسلامي ميكنند، بعضي از آنها بيربط است؛ به عبارت ديگر، بايد گفت آنها بيرون از باغ هستند. چون ميخواهند چيزهايي از متون ديني بيرون بكشند كه در واقع، به دينشناسيشان مربوط ميشود كه آنها هم جاي بحث دارد. مثلاً چه بسا انتظار دارند كه يك دين جامع و كامل، مثل اسلام, بايد مشتمل بر يك تعليم و تربيت تام و تمام نيز باشد، و اگر نباشد نقصي براي دين خواهد بود. لذا انتظار دارند پاسخ تمام مسائل تعليم و تربيت را در دين پيدا كنند؛ حال يا ريز به ريز آن مسائل را و يا اصول آنها را. به نظر ميرسد اين ديدگاه, هم به لحاظ دينشناختي و هم به لحاظ علمي، هر دو، قابل نقد است. به لحاظ دينشناختي، لزومي ندارد دين اينچنين پهلوان همه كارهاي باشد.
آيا اين انتظار بار دين را سنگين نميكند؟
بله. بار به دوش دين گذاشتن و چيزي را بيهوده از آن خواستن است. در نتيجه، ممكن است نتايجش بر خلاف آن چيزي باشد كه انتظارش را داريم. اگر هم چيزي را به دست آورديم معلوم نيست در بازار علم خريداري داشته باشد. در اين زمينه ما از دو طرف با مشكل يا سوال اساسي مواجهيم: يكي اينكه آيا اين شير را ميشود از پستان دين دوشيد و آيا واقعاً چيزي به دست ميآيد؟ ديگر اينكه اگر چيزي به دست آمد، مشتري دارد يا نه؟ به عبارت ديگر، آيا ميتوان حاصل اين انديشه را در دانشگاههاي علوم تربيتي جهان، و نه فقط ايران، ارائه داد و گفت: اين هم چيزي است كه ما در كنار ساختارهاي تعليم و تربيتي ديگر داريم. به نظر من اين شيوه كه ميخواهد پاسخ همة مسائل را از متون اسلامي بيرون بكشد و آن را آماده جلوي ديگران بگذارد، نميتواند موفق شود و در عرصة علم شانه به شانة نظريات ديگر بنشيند. در نتيجه همانطور كه در برخي از كتابها ميبينيد، تعليم و تربيت اسلامي در كنار رقباي خود به صورت كوتوله در ميآيد. براي مثال، وقتي صحبت از پياژه و ديگران ميشود، كلي حرف و نقل و شواهد علمي به ميان ميآيد، اما وقتي ميرسيم به اسلام، چهار تا روايت را سريع جمعبندي ميكنيم و بحثهاي خيلي كلي پيش ميكشيم كه به اصطلاح اين آيه قرآن «لايسمن و لا يغني من جوع». آيا نتيجة اين كار، عزت گذاشتن به اسلام است؟! بعيد است اينطور باشد. به هر حال، شخصاً معتقدم چنين علم دينياي، واقعاً قابل ساختن نيست و اگر هم چيز نيمبندي بسازيم، خريداري نخواهد داشت.
ظاهراً در طرح «پژوهش براي دستيابي به فلسفة آموزش و پرورش[1]» شما خواستهايد بر مبناي متون ديني، به فلسفة آموزش و پرورش نوين برسيد. آيا اشكالي كه در اينجا مطرح ميكنيد، به كار خودتان هم وارد نيست؟
خير، چون صحبتي كه اينجا مطرح ميكنيم، به عنوان علم تعليم و تربيت است، در حالي كه حساب فلسفة تعليم و تربيت از ديدگاه اسلامي، تا حدي جداست. علم تعليم و تربيت، دانشي است كه ميخواهد راجع به مسائل و مشكلات علمي تحقيق كند و پاسخ دهد. مثلاً سؤالاتي از اين قبيل كه روش تدريس چگونه است؟ را در علم تعليم و تربيت لازم داريم. اما در بحث از فلسفة تعليم و تربيت كه بنياديتر و نظريتر است، ميتوان از ديدگاه اسلامي تنها يك سلسله مبناهايي را انتظار داشت. تازه وقتي ميگوييم آن را ميتوان انتظار داشت، نه اين كه آماده است تا ما برويم و از متون درآوريم؛ بلكه، به نظر من، اين ساختني است و بايد خودمان آن را بسازيم هر چند مصالح آن را كه در دين موجود است بگيريم و به آن صورتبنديهاي جديد بدهيم. اما وقتي به علم تعليم و تربيت ميرسيم ـ كه عرض من اينجاست ـ نبايد از آن انتظار پاسخ به اين سؤالها را داشته باشيم كه مثلاً «روشهاي ارزشيابي چيست؟» و يا «سن شروع مدرسه چيست؟». كساني كه ميگويند اسلام يك دين كامل است و تعليم و تربيت جامعي دارد، دنبال اين سؤالها نيز ميگردند، امّا من فكر ميكنم لزومي ندارد اسلام به همه سؤالات تعليم و تربيت جواب داده باشد.
به نظر شما، مشخصاً ميتوان از متون ديني به فلسفة آموزش و پرورش نوين رسيد؟
ميتوان پايهها و مبناهاي تعليم و تربيت را از اسلام به دست آورد؛ حال اسمش را ميتوان فلسفه تعليم و تربيت و يا مباني تعليم و تربيت گذاشت.(ممكن است كساني اين دو را در عنوان مترادف هم به كار برند) اما اگر بخواهيم علم تعليم و تربيت بنا كنيم، فونداسيون يا قسمت هايي از نيم ساخت يك بنا در اختيار ماست, بقيه را بايد بسازيم. هر چند قسمت اول (فلسفه تعليم و تربيت) آن را هم ما مي سازيم منتها در آن جا مواد بيشتري وجود دارد و كار ما بيشتر به صورتبندي محدود مي شود. اما در طبقات فوقاني (تاسيس علم تعليم و تربيت) بايد مصالح هم تهيه كنيم. مثلاً فرضيات خودمان را تجربه كنيم، مشاهده كنيم، بررسي كنيم، و آزمون كنيم. هر چند كه اين فرضيات در فرآيندي ميتواند ابطال شود. اين بحث را در علم ديني كردهام. قبلاً مقالهاي به اسم «هويّت علم ديني» داشتم كه اكنون تكميل و به صورت كتاب چاپ شده است. در آنجا گفتهام علم ديني، عليرغم معاني ناموجّهي كه دارد، ميتواند معناي موجّهي هم داشته باشد. معناي موجّهش ميتواند اين باشد كه ما بياييم از يك دين مثل اسلام يا هر دين ديگري، پيشفرضهاي يك نظرية علمي را بگيريم و بر اساس آنها شروع به كار كنيم. و شروع آن هم اين است كه نخست فرضيهپردازي كنيم. البته فرضيهپردازي ما ملهم از آن پيشفرضهاست. اما به هر صورت، اين وسط كارهايي ميكنيم. ما فرضيه ميسازيم. هرچند اگر فرضيه ما رد شود، تنها فرضيه رد شده و دوباره مي توان به سراغ همان پيشفرضها رفت و با الهام از آن, فرضيه جديدي طرح كرد. يعني مرتب از آن انبان فكريمان ـ دين ـ الهام ميگيريم تا ببينيم آيا مي توانيم براي اين كه با شواهد تجربي روبهرو شويم، سلاحهاي خوبي بسازيم؟ به هر حال، در زمينه علم تعليم و تربيت هم اگر اين مسير را طي كنيم، يعني فرضيهپردازي كنيم، شواهد را پيگيري كنيم و يافتههاي خود را بر هم انباشت كنيم، كم كم ميتوان گفت به تئوري تعليم و تربيتي ميرسيم كه مثلاً به مسائل عملي تعليم و تربيت هم پاسخ ميدهد. اما به نظر من، آن امر، ابتدا به ساكن در متون ديني موجود نيست و نبايد انتظار هم داشت كه موجود باشد.
شما معتقديد كه با رجوع به متون ديني ميتوان به فلسفه آموزش و پرورش نوين رسيد، نه علم تعليم و تربيت. به عبارت ديگر از نظر شما نظامهاي تعليم و تربيت اسلامي كه برخي پيشنهاد كردهاند، در عرصة علم نميتواند همگام با ديگر نظامها رقابت كند و در كنار آنها ظاهراً ناتوان است. به نظر ميرسد اين استدلال در خصوص فلسفة آموزش و پرورش هم ميتواند صادق باشد، زيرا آموزش و پرورش نوين برآمده از دنياي جديد است و به عنوان يك نهاد مدرن، مباني فلسفي خود را از اين جهان ميگيرد. حال سؤال اين است كه چگونه ميتوان اين نهاد مدرن را بر مباني ديني استوار كرد؟ چون اگر مباني مدرنيته و دين در يك راستا بودند، اين كار شدني مينمود، اما اگر نه، آيا اين كار سبب نميشود كه از يك سو، فلسفة آموزش و پرورش ما در كنار رقبا ناتوان شود و از سوي ديگر، راه را براي كساني باز كند كه ميگويند ميتوان علم تعليم و تربيت اسلامي داشت؟ چنانكه برخي اكنون چنين فكر ميكنند؛ كه اين باعث ميشود هم بار دين سنگين شود و هم بار آموزش و پرورش!
نه، اين مباني جزو حرفهاي اصلي خود دين است و تحميلي بر دين نيست. فرضاً اگر دين راجع به هستي حرفي ميزند و مثلاً ميگويد «هستي هدفمند است»، اين جزو حرفهاي اصلي دين است و ما آن را بر دين تحميل نميكنيم. حتي اگر ما نخواهيم فلسفة تعليم و تربيت درست كنيم، دين اين حرفها را ميزند و جهان را براي ما تفسير ميكند؛ دربارة غايي بودن و منظور داشتن جهان حرف ميزند و راجع به انسان حرفهاي اساسي دارد. اين كه آدم اصلاً چيست و چه بايد باشد، جزو حرفهاي اساسي دين است. به نظر من، دين در بحثهاي معرفتشناسي و اينكه معرفت چيست و علم چيست، تا حدي حرفهايي براي گفتن دارد.
به هر حال، نسبت مباني ديني با آموزش و پرورش نوين چيست؟ آيا واقعاً ميتوان ميان آنها ارتباط منطقي برقرار كرد؟
آنچه از فلسفة تعليم و تربيت انتظار داريم، اين است كه اگر شما رويكرد كلاني به مسائل داشته باشيد، بايد اين رويكردها را از تعليم و تربيت مورد نظرتان استنطاق كنيد. حال ممكن است اسمش فلسفه باشد و يا چيزي شبيه به آن. نميخواهم صريحاً بگويم حرفهاي دين همان حرفهاي فلسفه است، اما ميگويم حرفهايي كه دين ميزند، شبه فلسفي است؛ شبيه حرفهاي فيلسوفان است دربارة اين كه جهان چيست؟ انسان چيست؟ غايت چيست؟ و … اينها از آموزههاي ديني نيز قابل استنتاج است و فيلسوف تعليم و تربيت ]ديني[ ما، در مرحلة بعدي،بايد اينها را از تعليم و تربيت استنطاق كند و قابل استنطاق هم خواهد بود. باز نميخواهم بگويم فلسفة تعليم و تربيت در دين هست و برويم آن را استخراج كنيم. استخراجي نيست. اما اگر بنيانهايي باشد كه قابل استنطاق باشد و بتواند به سؤالهاي ما جواب دهد، ميتوانيم از آنها استفاده كنيم.
بنده در آن تحقيق سعي كردم همين كار را بكنم. بدون اين تلقي قبلي كه چنين چيزي در اسلام هست و ما فقط بايد آن را از متون اسلامي درآوريم. در اينجا ما ساخت و ساز ميكنيم، اما بار استنطاقي آن بيشتر است. به اين معنا كه تنها سؤالهايي را در برابر متون ديني قرار ميدهيم كه به نظر ميرسد اين متون براي آنها جواب دارند. چون، وقتي از كسي انتظار داريد به سؤال شما جواب دهد كه سؤال در سطح او باشد. اگر احساس كنيد اين سؤالها خيلي از چارچوب او دورند طبعاً مطرح نميكنيد. دين هم به نظر من همينطور است. ما اگر سؤالها را دستهبندي كنيم، بعضي سؤالها را سريع پاسخ ميدهد، چون در فضاي كار اوست، و بعضي از سؤالها را يا جواب نميدهد و يا اصلاً نبايد جواب بدهد؛ چون جوابي برايش ندارد. مسئله تعليم و تربيت از همين قماش است. يك رشته از سؤالهاي تعليم و تربيتي كه بيشتر به حوزة فلسفه تعليم و تربيت مربوط ميشود، همانها است كه آموزههاي دين آبستن آنهاست؛ به محض اين كه سؤال كنيد جوابي به شما ميدهد. براين اساس ميتوان فلسفة تعليم و تربيت اسلامي را زودتر سر و سامان داد. اما تا رسيدن به علم تعليم و تربيت راه خيلي طولانيتر است.
ظاهراً آموزش و پرورش نوين با تعليم و تربيت ديني، از جهت موضوع و محتوا، و كاركرد و غايت، متفاوت است. اگر بخواهيم براي حوزههاي علميه، فلسفة تعليم و تربيت تدوين كنيم، منطقي است به متون ديني رجوع كنيم، اما وقتي ميخواهيم براي مدرسه و دانشگاه، به عنوان نهادهاي مدرن، فلسفه تدوين كنيم، به نظر شما بايد به فلسفة آموزش و پرورشي كه در جهان معاصر وجود دارد رجوع كنيم يا به متون ديني؟
ما در جهان چيزي به نام فلسفة آموزش و پرورش نداريم؛ فلسفههاي آموزش و پرورش داريم. هر جامعهاي متناسب با فرهنگ و آرمانهايش، حال بر حسب اين كه فرهنگ آن ديني باشد يا غيرديني و سكولار، فلسفه تعليم و تربيتي بنا ميكند. بنابراين، چيزي به عنوان معيار يا استاندارد نداريم تا بگوييم آن را برداريم و بياوريم اينجا و به كار بنديم.
لذا بايد گفت اگر بخواهيم در جامعهمان متناسب با ساختار فرهنگي و فكري آن، يك فلسفة تعليم و تربيت بپردازيم، بايد همان كاري را بكنيم كه ديگران كردند، منتها تأكيد ميكنم، متناسب با فضاي فكري خودمان. فرضاً اگر جان ديويي در آمريكا فلسفة تعليم و تربيت پراگماتيستي بنا ميكند، به دليل اين است كه در فضاي فكري آن جامعه زمينه دارد. در آنجا فيلسوفان و متفكراني مانند پيرس،ويليام جيمز و … وجود دارند كه متناسب با ساختار فكريشان ميگويند در تعليم و تربيت چه كار بايد كنيم.
اين نكته را هم بگويم كه اگر در اينجا از تعليم و تربيت اسلامي يا فلسفة تعليم و تربيت اسلامي صحبت ميكنيم، نبايد فكر كنيم كه اين فلسفة تعليم و تربيت حوزه است. زيرا حوزه با اسلام نسبت عرضي دارد. در جوامع اسلامي شكل معيني از آموزش، حوزه شده است، اما حوزه تنها فرزندي نيست كه از دين اسلام متولد ميشود. در مورد مدرسه يا مدارس جديد هم همين قاعده را ميتوانيم مطرح كنيم. اگر من تعدادي آدم را در يك مدرسة امروزي جمع كنم و بخواهم آنها را آموزش دهم يا تربيتشان كنم، دوباره آن مجموعة ديني را استنطاق ميكنم. ميگويم ميخواهم به اينها درس بدهم. ميخواهم اينها را آدم كنم. ميخواهم به اينها علم بدهم و … و ميكوشم اين سؤالها را در چارچوب فكري اسلام قرار دهم. به نظر من، دين باز در اين استنطاق جواب گوست، نه اينكه فقط وقتي گفتيم ميخواهيم طلبه پرورش دهيم، بايد بگوييم چه كنيم. اسلام با حوزه ارتباط تناظر ((correspondence يك به يك ندارد كه بگوييم اينها دو روي يك سكهاند. حوزهاي كه امروز داريم، با شكل و شمايلي كه دارد، يكي از فرزندان آن است. حال اگر فرزندان ديگري از اين مجموعه بخواهيد، شكل و شمايلشان قدري فرق ميكند. هرچند فرزند به والدينش ميرود، اما به اشكال مختلف. چون هيچكدام از فرزندان يك پدر و مادر طابق النّعل بالنّعل به پدر و مادرشان شبيه نيستند. بنابراين ميتوانيم در مدارس، شيوههاي تعليم و تربيتي مختلف و متفاوت داشته باشيم و بگوييم اينها همه تحت تأثير انديشههاي اسلامي شكل ميگيرد؛ حال چه فلسفهاش و چه علمش، مطابق با آن مراحلي كه بايد طي كند.
با توجه به اين كه علما و مراجع ما متولي اسلام در طول اين هزاروچند صد سال بودهاند و شما فرموديد ميتوان در ارتباط با فرضيه اسلامي، فرضيات را از آنجا، يعني از انديشههاي اسلامي گرفت و بعد روي آنها كار كرد آيا مي توان اينها را هم رد كرد؟ به نظر من اين ممكن نيست؛ زيرا طبق همان فرمايش اوليّه، با توجه به تقدّس خاصي كه دارد، امكان ندارد بتوانيد خلاف آن را بگوييد.
راجع به قسمت اول كه ميفرماييد علماي اسلام متولي دين اسلام بودند، علماي اسلام نبود بلكه ناظر به حوزه بود كه گفتم اين دو يكي نيستند. دايره علماي اسلام بزرگتر از حوزه است. براي مثال آدمي هم كه در تمدن اسلامي كار كرده باشد جزو علماي اسلام است. اما ممكن است حوزوي نباشد. بحث علماي اسلام را با حوزه يكي نكنيد. محققي هم كه خارج از حوزه ولي در حوزة ديني كار كرده، جزو علماي اسلام است. بالاخره او عالم آن زمينه است. نميتوان گفت هر عالم اسلامي، حوزوي به معناي اخص كلمه و يا حتي روحاني به معناي اخص كلمه است. منظورم اين بود كه يك سبك مدرسي و آموزشي را در نظر بگيريم. چون سؤال اين بود كه آيا فلسفه تربيت اسلامي، خاص مدارس ديني به عنوان يك شكل آموزشگاهي ـ نه به عنوان علماي اسلام كه خيلي وسيع ميشود و بحث ديگري است ـ است كه ما اسمش را حوزه گذاشتهايم؟ در اين باره عرض كردم كه چنين نيست. حوزه در واقع، به عنوان يك شكل تعليمي ـ تعلمي تنها شكل ممكن تعليم و تربيت اسلامي نيست و مسائلي كه در آنجا ميتواند مطرح باشد، تنها نوع مسائل نيست. ممكن است مسائل ديگري را هم كه امروزه در تعليم و تربيت داريم دستهبندي و مطرح كنيم و به اسلام عرضه كنيم، كه همانطور كه گفتم، بعضيها را، چون به افقش ميخورد، سريعتر جواب ميدهد و بعضيها را ديرتر جواب ميدهد و بعضيها را هم اصلاً جواب نميدهد. اگر جوابي هم داده نشود، آفتي براي دين به حساب نميآيد. زيرا به نظر من، كمال دين را بايد به نحو ديگري تعريف كرد.
اما به نكته دومي اشاره كرديد و آن اين كه نميتوان فرضيات اسلامي را چون به «تقدّس دين» تكيه دارد رد كرد. اين البته بحثي است كه من قبلاً در مقالة «هوّيت علم ديني» مطرح و آن را تكميل كردهام كه به شكل كتاب منتشر شده است. شايد لازم باشد بيشتر مطالعه شود. آنچه به نظر من، به جنگ تجربه ميآيد، آموزههاي ديني نيست، بلكه فرضيههايي است كه ما با تأكيد و تكيه بر آن آموزههاي ديني ميسازيم. پس اگر هم چيزي در اينجا رد شود فرضيههاي ماست نه آموزههاي ديني. هرچند فرضيههاي ما ملهم از آن مبناست، اما هرگز خود آموزه ديني مستقيماً در هماوردي با تجربه قرار نميگيرد. زيرا سنخاش فرق ميكند. اينكه ميگويم، يك دغدغه كلامي و يك تيك كلامي نيست كه تا برخورد ميكنيم به اينكه اسلام رد ميشود، تيك كلاميمان شروع به كار ميكند و بگوييم نه اسلام رد نميشود. اين به پيشفرض هر علمي برميگردد. اگر مثلاً شما پراگماتيست هم باشيد، مباني فلسفيتان با تجربه محك نميخورد. يعني اگر هم براي مثال، فرضيههاي برگرفته از پراگماتيزمِ شما در علم رد شود، نميتوانيد بگوييد پراگماتيزم به لحاظ علمي مردود است. علم تجربي عهدهدار اثبات يا رد مبناهاي فلسفي يا شبه فلسفي نيست. اگر آنها بايد رد يا اثبات شوند، در جاي ديگري و با ابزار ديگري است.
بنابراين حداكثر اتفاق ناگواري كه ممكن است در علم ديني بيفتد، اين است كه فرضيههايي كه بر اساس بنيانهاي ديني ميسازيم، در تجربه جواب ندهد؛ و اين به معناي آن است كه نميتوان علم ديني ساخت. خوب, نتوان ساخت. مگر چه ميشود. مگر نقش دين اين بوده كه علم ديني درست كند؟ نقش اساسي دين چيز ديگري است؛ همان است كه مردم را ديندار كند. اما اين كه مثلاً يك روانشناسي اسلامي تمامعيار يا فرضاً جامعهشناسي اسلامي را بايد از دل دين بيرون بكشيم، نقش اساسي دين نيست. بنابراين اگر علوم ديني به معناي اخص كلمه، يعني سازگار و هماهنگ با علوم تجربي، نتواند ساخته شود، هيچگونه آفتي به ساحت دين وارد نخواهد شد. دين يك وظيفة اصلي دارد كه همان ديندار كردن انسانهاست و همه اديان هم به سهم خود در اين كار موفق بودهاند. آنچه اكنون در جامعة جهاني در پيروان اديان ميبينيد، نشان دهندة توفيق اديان است. حال ما در اين دوران سؤال جديدي مطرح كردهايم و گفتهايم آيا دينهايي كه كارشان آن بوده، اين كارهاي ديگر هم از آنها بر ميآيد؟ به نظر من اين يك كار جانبي است. اگر اين كار از عهدة دين برآيد يا نيايد، به نظر من، نه اثبات دين را ميكند اگر از عهدة آن برآمد، و نه رد دين را ميكند اگر از عهده آن برنيامد.
از نظر شما چه نسبتي ميان تعليم و تربيت ديني و آموزش و پرورش نوين وجود دارد؟
منظورتان نسب اربعه در منطق است.
بله.
اول بايد ديد منظور شما از تعليم و تربيت ديني چيست؟ زيرا همانطور كه گفتم براي آن چندين معنا وجود دارد. شما به چه معنا تعليم و تربيت ديني را در نظر ميگيريد؟ اگر منظورتان برساختن يك نظام علمي تعليم و تربيت برگرفته از متون ديني است، هنوز به نظر من موجود نيست. چنين چيزي را بايد ساخت. و لذا، پاسخ به اين سؤال موكول به آينده ميشود؛ يعني به هنگامي كه چنين چيزي را بتوانيم تدوين كنيم و يك نظام علم تعليم و تربيتي را بنا كنيم كه بتوان گفت ديني يا اسلامي است، با توجه به آن شرايطي كه لازم است.
نه، منظور بنده همان تعليم و تربيت ديني است كه متمركز بر تعاليم ديني است و گذشتگان آن را به عقايد، اخلاق، و احكام تقسيم ميكردند.
اگر اينطور باشد، شايد به معناي عام كلمه بتوان گفت، كساني كه به ديني ايمان ميآورند و در دامنش پرورده ميشوند بالاخره تربيت ميشوند؛ بعد بگوييم اين است معناي تعليم و تربيت ديني. اگر هم خودمان نظام تعليم و تربيتياي بسازيم كه شبيه نظريههاي تعليم و تربيت امروز باشد و آنگاه بخواهيم نسبت اين دو را بررسي كنيم، به نظر ميرسد ميان آنها نسبت عموم و خصوص مطلق برقرار خواهد بود. منتها در هر يك عكس ديگري. به اين صورت كه در معناي اول، تعليم و تربيت، خيلي اخص است و دايرة كوچكتري است در دل دايره بزرگ كه آموزش و پرورش نوين است. اما در تعليم و تربيت اسلامي به معناي دوم، اعم است و دايره بزرگتري است كه دايرة كوچكتر يعني آموزش و پرورش نوين را در خود دارد. زيرا اگر تعليم و تربيت ديني بخواهد جوابگوي مسائل امروز باشد، بايد بناهاي جديدي به آن افزوده شود؛ هرچند آن هسته را در درون خود حفظ ميكند. به اين معنا كه آنچه را دين اسلام در پروراندن آدمهاي مؤمن لازم دارد ـ اعم از آموختن آموزههاي اصلي دين و آداب دين و اينطور چيزها ـ در درون خود خواهد داشت، اما آنها را چنان بسط خواهد داد كه بتواند پاسخگوي مسائل امروز تعليم و تربيت باشد. تقريباً شبيه ساختمان دو طبقهاي ميشود كه بايد طبقة فوقانياش را خودمان بسازيم. حال رابطه اين ساختمان دو طبقه با آن يك طبقه، تقريباً شبيه همان عموم و خصوص مطلق خواهد شد كه يكي دايره بزرگتري است و آن ديگري را در برميگيرد.
آيا اين نسبت «عموم و خصوص منوجه» نميتواند باشد؟ به اين معنا كه دو دايرهاي داريم كه در يكي از آنها تعليم و تربيت ديني اصل است و در ديگري آموزش و پرورش نوين و علوم و فنون جديد و اينها در نقطهاي با هم تلاقي دارند.
اين تعبير هم تعبير خوبي است. به نظر ميرسد ميتوان گفت منوجه هم هستند. به همين جهت هم گفتم كه در يك مدرسة مبتني بر تعليم و تربيت اسلامي، مثلاً انتظار داريم بچهها در زمينة آداب ديني هم پرورش داده شوند، نه اينكه بگوييم در اينجا ديگر از نماز و روزه خبري نيست، بلكه در زمينه علوم هم كارهايي ميكنيم. ميتوانيم بگوييم توسعه يافته، يعني شبيه دو دايرهاي است كه دايره بزرگتر بر دايره كوچكتر حمايل شده. در عين حال، تعبير شما هم درست است.
به نظر ميرسد اگر اين مسئله درست طرح شود، خيلي از سوءتفاهمها در اين حوزه برطرف ميشود. چون تعليم و تربيت ديني با آموزش و پرورش نوين (education) از جهاتي با هم تفاوت دارند و يكسان گرفتن آنها و تطبيق دادن آنها بر هم ميتواند براي هر دو آسيبزا و مشكلآفرين باشد.
بله، اين كه اينها را يك چيز بدانيم، درست نيست. اما به نظر من، به هر دو تعبير ميشود. تداخل هم بيان خوبي است. به دليل اين كه بالاخره علومي كه ميخواهيم بياوريم، اقتضائات خود را هم دارند. مثلاً رياضيات و فيزيك، هم اقتضائات خود را به عنوان علوم تجربي دارند وهم مناسباتي با اسلام برقرار ميكنند؛ بنابراين تداخل هم بيان خوبي است.
موضوع ديگري كه در اين حوزه مطرح است و ظاهراً شما در آثارتان ـ به جز مقالة تربيت ديني در برابر چالش قرن بيستويكم ـ كمتر به عنوان يك بحث مستقل به آن پرداختهايد، بحث سنت و مدرنيته و چالشهاي اين دو است. ظاهراً جامعة در حال گذار از سنت به مدرنيته، با يك رشته از چالشها و بحرانها دست به گريبان است كه از قضا حساسترين و بحثانگيزترين آنها در حوزة اعتقادات و مقولات ديني و مذهبي رخ ميدهند. چنانكه وقتي به تمدن جديد مغربزمين و تاريخ صد سالة خودمان (از مشروطه به اين طرف) نظر ميافكنيم، مشاهده ميكنيم عالمان ديني و دينداران، با بسياري از مسائل دنياي جديد مشكل داشته و دارند. در دنياي جديد، كثيري از مسائل علمي، فلسفي، كلامي، و اجتماعي به نوعي بسياري از مفاهيم و برداشتهاي ما از دين را به چالش فرا ميخوانند. چنانكه در علوم جديد، تئوريهايي مثل تئوري داروين، مسائل علم ژنتيك، شبيهسازي انسان، و … در مسائل فلسفي، مباحثي مانند معرفتشناسي و ظهور عقل انتقادي، اينكه همه چيز و از جمله مقولات ديني بايد تن به انتقاد آزاد عقل دهند، يا تشكيك در قطعيت علوم و گزارههاي تاريخي كه دين و گزارههاي آن نيز در اين مجموعه قرار ميگيرد و يا اينكه با عقل نظري نميتوان به ذوات و حقايق اشيا علم پيدا كرد، و … و در مسائل كلام و الهيات جديد، مباحثي مثل هرمنوتيك و پلوراليزم ديني و … در مسائل اجتماعي، مباحثي مثل دمكراسي، سكولاريزم، ليبراليزم و حقوق بشر، و … همه مسائل فوق، جامعة دينداران را با انواع چالشها و بحرانها مواجه كرده است. امروزه مشكل ما اين است كه از طرفي همه امكانات خود را در حوزه علم، آموزش، اقتصاد، و صنعت و تكنولوژي به خدمت گرفتهايم تا به سوي جهان جديد حركت كنيم؛ چنانكه در نظام آموزش رسمي ما مانند آموزش و پرورش، آموزش عالي، و … در همه جا عمدتاً علوم و مسائل جديد آموزش داده ميشود.در حالي كه ما، در حوزة تعليم و تربيت ديني، انتظار داريم نسل جوان به شكل خاصي كه بيشتر صبغة مناسكي و فقهي و احياناً عاطفي دارد تربيت شود و به مفاهيم و برداشت گذشتگان از دين اكتفا كند و تسليم و رام قالبهاي دينياي باشد كه حاكميت ديني براي او ترسيم ميكند.
به نظر ميرسد نظام آموزشي ما بواسطه رويكرد تناقضآميز آن به سنت و تجدد از يك سلسله مشكلات و تناقضات دروني رنج ميبرد؛ به اين معنا كه ما از يك سو ميخواهيم نسل جوان در حوزة علوم و مسائل دنياي جديد، محقق، پرسشگر، خلاق و نقاد باشد و از سوي ديگر، در تربيت ديني، تعبّدپذير، تلقينپذير و مقلد. آيا ميتوان نسل جوان را كه ذهن و ضميرش متعلق به دنياي جديد و فرآوردههاي آن چون فيلم، سينما، كامپيوتر، و اينترنت است، در يك قالب سنتي خاص تربيت كرد؟ به هر صورت لازم است در نظام آموزشي ما تكليف سنت و مدرنيته و مشكلات آن روشن شود. آيا سنت و مدرنيته قابل جمع هستند؟ اگر آري با كدام تئوري؟
درطرح «پژوهش براي دستيابي به فلسفة آموزش و پرورش جمهوري اسلامي ايران» هم به موضوع مدرنيته و نسبت آن با اسلام پرداختهام، البته بدون اين كه اسم آن را بياورم. چون گاه ميتوان فصلي را اختصاص داد به «مدرنيته و اسلام» و گاه نيز بدون آوردن اسم، مسائل اين نزاع را مطرح كرد. من به اين معناي دوم به آن پرداختهام. مثلاً در بحث ارزشها و آزادي اين كار را كردهام. آيا بحث آزادي يكي از چالشهاي مدرنيته و اسلام نيست؟ يكي از محورهاي چالشي ميان مدرنيته و انديشههاي سنتي همين بحث آزادي بشر و يا حقوق بشر است كه مطرح شده. اين كه اسلام در قبال آزادي چه حرفي دارد، يا با آن چه نسبتي برقرار ميكند؛ كه البته متضمن اين است كه برخي از برداشتها قابل نقد است. يا خود بحث عقل، معرفت، دانش، و … مسائلي از اين دست هستند. در آسيبشناسي هم بحث عقلگرايي به معناي rationalism ـ كه ism آن مورد تأكيدم است ـ را مطرح كردهام كه خود يكي از مسائل چالشي ميان سنت و مدرنيته است. اگر كسي به اينها بپردازد، به نقاط اصطكاك سنت و مدرنيته پرداخته است.
ما بايد قطعاً به اينها بپردازيم و نميتوانيم نپردازيم. كسي كه امروزه بخواهد راجع به علم تعليم و تربيت صحبت كند، مجبور است درگير اين مباحث شود. همين كتابچيستي تربيت ديني را نگاه كنيد. يكي از مباحث آن چالشهاي مدرنيته و اسلام است. منتها باز هم من اسمش را مدرنيته و اسلام نگذاشتم. با تجربه و ديدي كه مدرنيته از علم دارد، تعليم و تربيت اسلامي را بيمعنا تلقي ميكند. پس اين چالشِ ما با مدرنيته است و اگر بخواهيم جواب آن را بدهيم بايد درگير شويم. لذا امروزه سخن گفتن از تعليم و تربيت ديني بدون درگير شدن با اقتضائات مدرنيته غير ممكن است و لذا به شكلي اجتنابناپذير بايد به آن پرداخت. حال اين كه لازم است اسمش را هم صريح بياوريم، بحث ديگري است.
به هر حال امروزه بحث سنت و مدرنيته و چالشهاي آن حتي تا عمق نهادهاي سنتي مثل حوزههاي علميه راه يافته است و در آنجا مباحثي مثل كلام جديد، فلسفه دين، عقل انتقادي، هرمنوتيك، پلوراليزم، و … به راحتي مطرح ميشود و در مجلات و كتب آنها آشكارا منعكس است. اما در آموزش و پرورش، به عنوان يك نهاد مدرن، كمتر اين مباحث مجال طرح و بسط يافته و گويا از اين جهت، آموزش و پرورش را به نوعي عقب نگه داشته شده است.
موضوع مهم ديگري كه در اين حوزه مطرح است، اين است كه در نظام جمهوري اسلامي همواره مسلم فرض شده كه از طريق حكومت و دولت ميتوان تعاليم ديني را به شكلهاي گوناگون در جامعه تبليغ، تعليم، و ترويج كرد. چنانكه حكومت طي سالهاي گذشته و با صرف هزينههاي سنگين سعي كرده از طريق آموزش و پرورش، دانشگاهها، صداوسيما، نمازجمهها، وزارت ارشاد، سازمانهاي تبليغاتي و ارگانها، و … تعاليم ديني را نشر و ترويج كند. يكي از پرسشهاي مهم و بنيادي در عرصة تعليم و تربيت ديني اين است كه آيا اساساً از طريق حكومت و دولت ميتوان آموزههاي ديني را تبليغ و ترويج كرد؟ و آيا به صلاح دين است كه حكومت، تعاليم آن را تبليغ و ترويج كند؟
به مسئلة رابطة حكومت و تعليم و تربيت، از دو منظر ميتوان نگاه كرد: يكي از منظر خود دين و ديگري از منظر تعليم و تربيت. مثلاً اگر كسي بپرسد از منظر ديني، شأن حكومت اسلامي چيست؟ پاسخ به اين سؤال تاحدي به فلسفة سياسي ما مربوط ميشود؛ اين كه مثلاً، مانند ديدگاه ليبرال، معتقد باشيم دولت چيزي حدوسط است و تعديلكنندة تزاحم ميان منافع افراد است و يا اين كه نه، حكومت خود مدعي است و در كارش ايجاب وجود دارد و ميخواهد چيزي را ترويج كند. به هر حال، آن مسئله در اينجا كمتر مورد توجه ماست چون بحثمان فلسفة سياسي نيست. اما از منظر دوم، يعني از منظر تعليم و تربيت، ميتوان به اين مسئله توجه كرد و پرسيد كه: آيا به لحاظ تعليم و تربيتي، قرين توفيق است كه مثلاً حكومتي خود را مروج فكري خاص بداند و بخواهد آن را القا كند و نسل جديد را با آن شكل دهد.
اگر بخواهم فقط از زاوية دوم به مسئله نگاه كنم، ميتوانم، به قول شما، بگويم نسبت حكومت با تعليم و تربيت، بايد مانند نسبت دو دايرة متداخل باشد، نه چنانكه گاه فكر ميكنيم، دو دايرة منطبق بر هم. ما گاه فكر ميكنيم حكومت اسلامي و تعليم و تربيت اسلامي، دو روي يك سكهاند و اين حكومت اسلامي است كه بايد نسل را شكل دهد. درحاليكه اينطور نيست. تعليم و تربيت يك ويرهاي خاصي دارد كه اگر به آن توجه نكنيم، مشكل پيدا ميكنيم. مثلاً يكي از ويرهاي نسل جوان و نوجوان، مخالفت كردن است. اين نسل اگر بخواهد به فضاي استقلال وجودي برسد، بخشي از بهاي آن مخالفت كردن است. به طور كلي هم، هرگاه موجودي بخواهد اعلام استقلال كند بايد با چيزي مخالفت كند. راحتترين و آشكارترين علامت اين استقلال، مخالفت كردن است. وقتي كودك ميخواهد از دوران وابستگي كودكي خود خارج شود و به استقلال، كه نوجواني است، برسد اين را بايد اعلام كند و او معمولاً اين را از طريق مخالفت كردن با پدر، مادر، و كلاً مراجع اقتدار اعلام ميكند. در اين رابطه، حكومت هم يكي از اينهاست. لذا اگر حكومت ديني بخواهد خود را با دين يكي بداند، اين حركتش به لحاظ همان وير تعليم و تربيتياي كه عرض كردم، با شكست مواجه ميشود. زيرا فرد را ميان اينكه يا دين را كنار بگذارد و يا حكومت ديني را بپذيرد، مخير ميكند. به اين معنا كه چون اينها را يكي كرده، ميگويد يا اين دو را با هم بپذير، يا هر دو را كنار بگذار. به عبارت ديگر، اين كالا درهم فروخته ميشود.
فكر ميكنم حكومتهاي ديني به خاطر حفظ دين ـ كه لابد دغدغهشان است ـ بايد بين نقش حكومتي دين و تعليم و تربيت تفكيك قائل شوند. اين كه ميگويم تفكيك، مرادم تباين نيست. دستكم بايد به تداخل رضايت دهيم. به اين معنا كه بگوييم اگر حكومت ديني سياستگذاريهايي ميكند و ميخواهد نسل را تربيت كند، قبول، اما اينكه فكر كنيم در مدارس بايد حكومت را تبليغ كنيم، در واقع، به معناي عليل كردن تعليم و تربيت است. البته اين فقط به جامعه ما هم مربوط نميشود. هر نظام تعليم و تربيتياي كه فكر كند كار حكومت آن جامعه اين است كه بچهها را وارد يك مجموعه كند و به اصطلاح ”enculturation” يا بازپروري انجام دهد، كارش به يك محافظهكاري ختم ميشود و تعليم و تربيت را از پويايي بازميدارد.
از اين هم نميتوانيم بگذريم كه امروزه حكومتهاي ديني، با شكل و شمايلي كه دارند و انواع آن در جوامع ديگر اسلامي هم وجود دارد و فقط در ايران چنين نيست و مدعيان اين امر زياد هستند، بري از خطا هم نيستند؛ چه خطاي علمي و چه خطاي عملي. خود آنها هم اين را قبول دارند. حال اگر اصرار كنيم كه حكومت اسلامي، همان اسلام است و به اين دليل، بايد تعليم و تربيت را كاملاً شكل دهد، آن تطابق را ايجاد كردهايم و اين يك خطاي تعليم و تربيتي است. از اين جهت، ميخواهم بگويم نسل نويي كه ميخواهد با مراجع اقتدار مخالفت كند، با اسلام هم مخالفت ميكند. زيرا ما اينها را با هم يكي كردهايم. درحاليكه واقعاً به نفع دين و حكومت ديني است كه به اين تفكيك قائل شود. زيرا در اين صورت خطاهاي حاكمان به پاي خودشان نوشته ميشود كه به اين طريق، راه نفسي براي دين باز ميشود. مردم ميتوانند ديندار باقي بمانند و در عين حال به مشي حاكمان ديني انتقاد كنند كه اين كار به نفع خود حكومت هم هست. زيرا به هر حال در ادارة جامعه اشكالهايي لاجرم به ظهور ميرسد، كه بايد به آنها رسيد و نميتوان سكوت كرد. بنابراين، به نظر ميرسد، هم به نفع دين است و هم به نفع حكومتهاي ديني كه بر مطابق دانستن تربيت ديني و حكومت ديني اصرار نشود و لذا ما بايد به مقداري تباين نسبي در آن تداخلي كه مشاهده ميكنيم، رضايت دهيم.
اين نظر مطرح شده است كه وقتي حكومت بخواهد به شكلهاي گوناگون تعاليم ديني را تبليغ و ترويج كند چند مشكل پيش ميآيد:
اول اينكه وقتي تبليغ و تعليم ديني، دولتي و رسمي شود، لاجرم حكومت و اهرمهاي قدرت هم حامي و پشتيبان آن ميشوند. از آنجا كه ميل به قدرت هم يكي از اميال نيرومند انسان است ـ و به تعبير بعضي، نيرومندترين ميل است ـ و حد يقف ندارد و انسان صاحب قدرت همواره به گسترش قلمرو تحت سيطره خود تمايل دارد و در اين راه همه چيز و از جمله دين را به خدمت ميگيرد، ممكن است دين و تعاليم آن ابزار حكومت و قدرت شوند, دوم اينكه عالمان و مبلغان و معلمان ديني، خواسته يا ناخواسته، بايد همان تلقي و قرائتي از دين را كه حاكميت ميپسندد، تعليم و تبليغ كنند و خود را هميشه با حكومت همساز و هماهنگ كنند. سوم اينكه ممكن است يا حكومت تلقي خود را از دين به صورت رسمي و اجباري القا و تحميل كند. حال آنكه ايمان و اعتقاد به يك دين بايد بر مبناي اختيار و انتخاب آگاهانه باشد. چهارم اينكه در تعليم و تربيت رسمي و اجباري، هرگونه رفتار خشك و تند و احياناً حشن با متعلم و متربي، به اسم دين تمام ميشود و اين امر به نوعي چهره معنوي و دلانگيز دين را در چشم او مغشوش و مكدر ميكند. پنجم اينكه وقتي حكومت بخواهد همه مردم، آنگونه كه او ميخواهد ديندار شوند و به تعاليم ديني عمل كنند، در جامعه به انحاي گوناگون نفاق، دورويي، و دوگانگي شيوع پيدا ميكند. چون مردم بايد در ادارات و مراكز حكومتي و رسمي رفتار دينياي مطابق خواست حكومت داشته باشند؛ مثل شركت در مراسم نماز جماعت و برنامههاي مذهبي. نظر شما در اين باره چيست؟
به نظر من، اين يكي از همان آسيبهاي ناشي از اين تفكر در تعليم و تربيت ديني است كه مثلاً فكر كنيم حكومت اسلامي بايد شكلدهنده و طبعاً فقط يك جريان يكطرفه باشد و نسل را شكل بدهد. درحاليكه براي مثال، در حكومت حضرت علي(ع) كه يك حكومت امام معصوم است، اين جريان تأثيرگذار يكطرفه را نميبينيم. ايشان به مردم ميگويد: انتقاد كنيد و فكر نكنيد كه اگر حقي را عليه من بگوييد، برايم دشوار خواهد بود؛ من آن را ميپذيرم. اين سخن به معناي ترويج دوطرفه بودن، آن هم از زبان امام معصوم است چه رسد به ما كه معصوم نيستيم. لذا اين يك خطاي ديني هم هست. در اينجا وارد بحث ديني آن نميشوم، اما ميتوان گفت اگر تلقي كسي از حكومت ديني، رابطة يكطرفه تأثيرگذار باشد و اهرم قدرت هم آن را پشتيباني كند و سكوت ايجاد كند، ظاهراً با انديشه ديني ما نميخواند. حضرت علي(ع) ترويجگر دوطرفگي است. ميگويد، اگر خطايي در كار من وجود دارد و يا بالاخره ممكن است بروز كند، آن را مطرح كنيد. اين امر حتي راجع به امام معصوم هم دستكم در اثر بياطلاعي ميتواند صادق باشد. بنابراين اگر خطايي وجود دارد بايد آن را مطرح كرد. از اين دوطرفگي، به لحاظ ديني ميتوان دفاع كرد. به لحاظ تربيتي هم قطعاً اين مسئله بسيار مهم است كه نكوشيم دو دايرة تعليم و تربيت و حكومت را بر هم منطبق كنيم. اين به ضرر تعليم و تربيت ديني و حكومت ديني است.
آيا ممكن است كه خود اين تلقي از دين به سكولاريزم بينجامد ؟ زيرا وقتي شما مي خواهيد با همه توان همه جيز را ديني كنيد، ممكن است از دل آن سكولاريزم بيرون آيد.
بله، ممكن است اين خود از عوامل ترويج سكولاريزم باشد. زيرا هر چيزي كه قطبي شد، ضدّ خود را در دامان خود ميپرورد. ديالكتيك هگلي، دستكم، در اين مورد صادق است. وقتي شما در يك مطلب شديداً افراط ميكنيد، مطمئن باشيد كه داريد تفريط را در دامن خود ميپرورانيد. كساني كه ميانهروي اختيار ميكنند، تا حدي از اين قاعده مستثنا هستند. مقداري ميانهروي ـ البته نه لزوماً به معناي محافظهكارانة آن ـ مصونيت ايجاد ميكند.
يكي از مباني مهم اين برخورد و برداشت، تز جدا بودن دين از سياست است كه منشأ آن خيلي هم دور نيست و به يكي دو صد سال اخير ميرسد. آلكسي توكويل منطقي را كه شما دربارة جدايي دين از سياست فرموديد، در كتاب «تحليل دمكراسي در آمريكا» به خوبي تحليل ميكند. او هم اين نظر شما را مطرح ميكند كه به خاطر حفظ خود دين، بايد دين را از سياست جدا كرد. روشن است كه اين موضوع در جامعة ما پارادوكسي ايجاد ميكند. اين را چگونه ميتوان با هم آشتي داد و تلفيق كرد؟
البته ما به دو نحو ميتوانيم بگوييم براي حفظ دين، چنين بايد كرد: يك وقت ميگوييم دين با مسائل اجتماعي هيچ نسبتي ندارد و امري كاملاً شخصي است؛ همانطور كه سكولاريزم ميگويد؛ يعني يك تفكيك و تباين كامل، بين دين و مسائل اجتماعي يا سياست. قاعدتاً بعيد است كه اين بيان بتواند در دين اسلام و يا دينهايي كه به مسائل اجتماعي توجه ميكنند، صادق باشد. اين اديان تقليل دادن دين به يك امر فردي را رضا نميدهند.
توكويل ميگويد، دين ماهيتاً مقدس و باارزش است و مشروعيت خاص خود را دارد و نيازي به كمك ندارد. اما حكومت نياز به مشروعيت دارد و مجبور است از همة عوامل استفاده كند تا مشروعيت خود را حفظ كند. بعد ميگويد، حكومت به دنبال حامي ميگردد و چه حامياي پرقدرتتر از دين. ماهيت حكومت اين است كه به كارهاي خاصي از قبيل فريبها، نيرنگها، و … متوسل شود. اقتضاي حكومت اين است كه، به خاطر مسائلي، به اين قبيل كارها دست بزند. هركس همراه اين باشد، به طبع شريك دزد ميشود و رفيق قافله ايشان در آن قسمت، منطق بسيار قويي را هم مطرح ميكند.
البته به اين نسبتها از جهات مختلف ميتوان نگاه كرد. اينكه من گفتم، از جهت همان موضع سكولاريستي است كه آيا دين ميتواند با مسائل اجتماعي همراه باشد يا بايد تفكيك شود. اين يك بيان است. اينكه شما ميگوييد، از منظر حكومت است كه بگوييم اگر حكومت يك ماهيت ماكياوليستي داشته باشد تا از هر وسيلهاي براي رسيدن به مقاصدش استفاده كند، آن وقت، دين ميتواند به عنوان ابزاري نگريسته شود كه در اين صورت براي دين هم خطرناك ميشود؛ اين يك زاويه ديگر است. از هر دو جهت كه نگاه كنيم، از جهت قسمت اول، به نظر ميرسد ادياني كه جنبههاي اجتماعي در آنها قوي است، نميتوانند به سكولاريزم تن دهند. اين اديان ميخواهند تجمعات داشته باشند. شكل افراطي آن همان ديدگاه فردي است كه ميگويد، هر كس خود بايد به تنهايي با خداي خود ارتباط برقرار كند. اما اگر ديني شكل اجتماعي داشته باشد و با تشكلهاي اجتماعي حرف داشته باشد، ميتواند چيزي بينابين باشد. نه اينكه بگوييم صرفاً فردي و جدا از مسائل اجتماعي است. وقتي هابرماس به ايران آمده بود، ميگفت، اكنون تشكلات ديني در خود غرب هم تعيينكنندگي بالايي دارند. مثلاً جامعة مسيحي اعلام ميكند كه با سقط جنين مخالف است و اين حرف او در جامعه مؤثر است. اين ديگر شكل سكولار دين نيست. درست است كه حكومت ديني نيست، اما از آن طرف، سكولار هم نيست. چيز وسطي پيدا شده است كه در جامعه حضوري نيرومند دارد.
امروزه اين مسئله كه دين را ديگر نميتوان تنها به عنوان يك امر فردي تعريف كرد، جاي تأمل براي سكولاريزم ايجاد كرده است. دين تشكلها را ايجاد ميكند و حضور نيرومند خود را در جامعه اعمال ميكند. بنابراين تا حدي مسئله از آن جهت ميتواند ترميم شود.
اما از سوي ديگر، اين هم كه حاكمان بخواهند از دين استفادة ابزاري كنند قطعاً به ضرر دين است و در اين شكي نيست. اما ممكن است بگوييم حكومت ديني صادقي وجود دارد كه نميخواهد به دين، نگاه ابزاري داشته باشد، بلكه ميخواهد به آن نگاه ترويجي داشته باشد. در اين صورت آيا به صلاحش است كه خود را عهدهدار اساسي و نهايي ترويج دين در تعليم و تربيت بداند؟ قسمت اولش كه نگاه ابزاري باشد، از بحث ما خارج است. اگر در حالت بهينهاش و به قول خارجيها، ”at best” و نه ”at worst”، به قضيه نگاه كنيم، باز هم ميگوييم نه تنها به نفع حكومت ديني نيست كه اين كار را انجام دهد بلكه به نفع تربيت و دين است كه از تطابق صددرصد ميان خود و تعليم و تربيت پرهيز كند.
از ميان نهادهاي رسمي و غيررسمي در جامعه، مثل نهاد خانواده، روحانيت، حوزهها، صداوسيما، آموزش و پرورش، و… به نظر شما، كداميك نقش محوري و اصلي در امر تعليم و تربيت ديني دارند، يا ميتوانند داشته باشند؟
اگر تعليم و تربيت به معناي وسيع كلمه، كه شامل رسمي و غيررسمي است، در نظر گرفته شود، مسئلهاي هشتپاست. تعليم و تربيت از اين لحاظ، مثل هشتپايي است كه هر پايش يك جاست. به اين معنا كه خانواده، تشكلات اجتماعي غيررسمي، و رسانهها، هر كدام، نقشهاي تعليم و تربيتي دارند. نميتوان گفت نقشي ندارند. اما اينكه بخواهيم بگوييم عمدة آن كجاست، نميتوان حكم كلي كرد و گفت همواره اين يا آن عمده است. زيرا اينها به نوع كاركردها برميگردد. مثلاً ممكن است صداوسيما، بسته به خصوصياتش، كاركردي را اتخاذ كند كه تأثير آن را به 10% تقليل دهد. يا برعكس كاركردي را اتخاذ كند كه اين تأثير را به 90% ارتقا دهد. لذا يك بار براي هميشه نميتوان گفت كه مثلاً اثر صداوسيما چنين است. به نوع كاركرد آن بستگي دارد.
اين مسئله فيالمثل در مورد نهاد خانواده چگونه است؟
در مورد خانواده هم همينطور است. مثلاً اگر در يك استراتژي كلان اجتماعي، نظام خانواده را چنان تنظيم كنيم كه انجام شود و تنظيم خانواده را تنها به «مقولة جمعيت» محدود نكنيم، ممكن است مسئله قابل طرح باشد. مثلاً در جوامعي كه خانواده رو به اضمحلال است و يا خيلي ضعيف شده، نسبت به جوامعي مثل جامعة ما كه هنوز تشكل خانواده خيلي قوي است، تأثير خانواده بر تربيت فرق ميكند. نميتوان به طور كلي گفت كه خانواده اينقدر تأثير دارد. اگر در يك نظام اجتماعي، هسته خانواده خيلي محكم باشد، تأثيرش بالا ميرود؛ اگر جزمينگر باشد، تأثيرش پايين ميآيد. خانودهها هم تحول دارند. مثلاً امروزه شايد بتوانيم بگوييم نسبت به دهههاي پيشين، فضاهاي بهتري در خانوادهها ايجاد شده است. حال اگر اينها را با هم مقايسه كنيم، تأثيرها متفاوت ميشود.
به هر صورت، هر نهاد اجتماعي كاركرد خاص خود را دارد. در عرصه تعليم و تربيت به طور عام، نهادهايي مثل آموزش و پرورش، آموزش عالي، صدا و سيما، حوزهها، مساجد، خانوادهها، و ... به صورت مستقيم و غير مستقيم، فعاليت و تأثير دارند. در اينجا بايد ديد تعليم و تربيت ديني برعهده كدام نهاد است: واقعاً كدام نهاد ميتواند در اين عرصه نقش تأثير گذار ايفا كند. نهاد خانواده، حوزه و مساجد و يا نهاد مدرسه و دانشگاه. چون به نظر ميرسد بعد از انقلاب يك دفعه بيشتر اين بار بر دوش آموزش و پرورش نهاده شد و حتي از مدرسه انتظار رفت كه عمل به مناسك ديني، مثل برگزاري نماز جماعت، را هم اجرا كند.
دستكم ميتوان اين را گفت كه در جامعه ما، بيش از اينكه اصل وارد كردن فضاهاي ديني در تعليم و تربيت محل تأمل باشد، شكل آن محل تأمل است. به اين معنا كه بد جوري آن را در اين محوطه وارد كردهايم. از اينرو، قطعاً آسيبزاست. يكي از چيزهاي آسيبزا در تعليم و تربيت همين بد وارد كردن تعليم و تربيت ديني در فضاي تعليم و تربيت است. يك نمونة آن، اين است كه نماز جماعت اجباري در مدرسهها برقرار كردهاند. اين خود ممكن است بچهها را از نماز منصرف كند.
پانوشت
[1] اين پژوهش به سفارش سازمان پژوهش و برنامه ريزي آموزشي انجام و اصل آن در موسسه پژوهشي سازمان موجود است.
منبع وب سایت شورای عالی آموزش و پرورش لینک
نظریه های یادگیری سازه گرا
نظریه های متنوع و متعدد یادگیری تحت عنوان کلی سازه گرا، یکی از مهمترین مکاتب در فلسفه تعلیم و تربیت را تشکیل می دهند. به عنوانا مثال این نظریه توسط افرادی همچون ژان پیاژه در زمینه ی شناخت و تکامل آن به کار برده شده است، توسط ویلیام وین در عرصه ی یادگیری الکرونیک و واقعیت مجازی، و توسط خسرو باقری در عرصه ی معرفت شناسی و آموزش علوم به کار گرفته شده است.
در بخش زیر نمایه ی ابعاد این نظریه را می مشاهده میکنید، (برای دیدن تصویر به صورت کامل در صفحه ای جدید اینجا را کلیک کنید) که در سایت inforpid.org قرار گرفته است.

منابع دکتری فلسفه تعلیم و تربیت + سوال های آزمون دو سال گذشته فلسفه تعلیم و تربیت
در سالهای اخیر که آزمون دکتری فلسفه تعلیم و تربیت برگزار شده است یکی از مهم ترین دغدغه های دانشجویان منابع آزمون دکتری است، قدر مسلم تسلط کامل بر متون موجود و شرکت در کلاس های دانشگاه و مباحث مهم ترین عامل موفقیت در آزمون دکتری خواهد بود، با این حال با چند تن از دانشجویانی که سال گذشته در آزمون دکتری فلسفه تعلیم و تربیت شرکت کرده بودند و در آزمون کتبی و مصاحبه پذیرفته شده و الان مشغول به تحصیل دکترا هستند این سوال را پرسیدیم و برآیند جوابهایشان منابع ذیل شد، (مهم ترین نکته اینکه هیچ کدام از آنها کلاس کنکور نرفته بودند و همه شان به جز منابع موجود بر تسلط بر زبان انگلیسی برای آزمون تاکید کرده بودند) لینک سوالهای آزمون دکتری سالهای 91 و 92 در انتهای همین پست را دانلود کنید
|
نظریه های تربیتی مکاتب فلسفی |
1- دیدگاههای جدید در فلسفه تعلیم و تربیت، خسرو باقری 2- مکاتب فلسفی و آارء تربیتی جرالد گوتک، تر جمه پاک سرشت 3- فلسفه تعلیم و تربیت معاصر، خسرو باقری و محمد عطاران
|
|
تاریخ اندیشه های تربیتی در ایران و جهان |
1- تاریخ اندیشه های تربیتی ایران وجهان فردیریک مایر(2 جلدی) ترجمه علی اکبر فیاض 2- سیر آراء تربیتی در غرب، محمد علی کاردان 3- مربیان بزرگ، ژان شاتو 4- نگاهی به فلسفه اموزش و پرورش ، علی اکبر نقیب زاده 5- آراء مربیان بزرگ مسلمان دربارۀ تربیت کودک اثر عطاران.
|
|
روش های پژوهش در فلسفه تعلیم و تربیت
|
1- رویکردها و روشهای پژوهش در فلسفه تعلیم و تربیت ، دکتر خسرو باقری و همکاران
|
|
زبان تخصصی |
منبع مشخصی ندارد اما لازم است که با لغات و اصطلاحات تخصصی رشتههای فلسفه تعلیم و تربیت و روانشناسی آشنایی داشته باشید. |
سوالهای آزمون دکتری فلسفه تعلیم وتربیت سال 91 را اینجا دانلود کنید،
سوالهای آزمون دکتری فلسفه تعلیم وتریبت سال 92 را اینجا دانلود کنید