کارگاه آموزشی «پژوهش های تربیتی از منظر فلسفه تعلیم و تربیت»

انجمن علمی علوم تربیتی دانشگاه تربیت مدرس کارگاه آموزشی «پژوهش‌های تربیتی از منظر فلسفه تعلیم و تربیت» را با اجرای دکتر خسرو باقری در تاریخ یک‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ برگزار می‌کند.

به گزارش خبرنگار مهر، این کارگاه آموزشی موضوعاتی هم‌چون چیستی فلسفه تعلیم و تربیت، معنا و لوازم فلسفی نگریستن به پدیده‌ها، روش انتخاب موضوع پژوهش در دوره کارشناسی‌ارشد و دکتری، روش تبدیل موضوع به مسأله و چگونگی تأمین اصالت و کیفیت پایان‌نامه را مورد بررسی قرار می‌دهد.

باور به پژوهش ریشه در ویژگی کنج‌کاوی بشر و مسأله‌های زندگی داشته است. کنج‌کاوی، تمایل ذاتی به دانایی است و مسأله، فشار واقعی برای رهایی است. با دانایی حاصل از پژوهش، عمق نگاه و بینش به‌دست می‌آید و این، خود فرصتی برای کسب دانایی‌های گسترده بعدی است. دانایی نه فقط به واسطه محتوا که به دلیل «روش» کسب آن نیز حائز توجه است و روش کسب دانایی، خود موضوعی برای اعتبار دانایی محسوب می‌شود. طریق جست‌وجو و دست‌یابی به دانایی در دنیای جدید به طور کلی «روش» نام گرفته است؛ هر چند که در نگاه تحلیلی می‌توان آن را در چهار سطح شامل رویکرد، الگو، روش و فن در نظر آورد.  
به طور کلی مقصود از روش پژوهش نحوه به انجام رساندند فعالیت فکری و نظری برای فراهم آوردن پاسخ به پرسشی جدی و اساسی است. با نظر به این که مفهوم روش پژوهش در این کارگاه آموزشی در زمینه فلسفه تعلیم و تربیت به کار می‌رود، مقصود از آن، نحوه به انجام رساندن فعالیت فکری برای فراهم آوردن پاسخ به پرسش‌های جدی در فلسفه تعلیم و تربیت خواهد بود.     

دکتر خسرو باقری(عضو هیئت علمی دانشگاه تهران) در این کارگاه آموزشی تلاش خواهد کرد به این پرسش، پاسخ دهد که «چگونه از منظر فلسفه تعلیم و تربیت پژوهش تربیتی انجام دهیم؟» در این کارگاه ابتدا بحثی پیرامون جایگاه رشته فلسفه تعلیم و تربیت در نسبت با سایر علوم، به‌ویژه در نسبت با فلسفه و علوم تربیتی ارائه خواهد شد. در ادامه، ضمن اشاره به معضل پایان‌نامه‌نویسی و به‌خصوص ملاحظات تعیین موضوع پژوهش در رشته فلسفه تعلیم و تربیت، در نهایت چگونگی تامین اصالت و کیفیت پایان‌نامه بررسی خواهد شد.

سپس دانشجویانی که در کارگاه شرکت می‌کنند، می‌توانند با طرح‌ موضوعات خود در فضای تعاملی به «مسئله‌ «ای قابل پژوهش برای تدوین پایان‌نامه دست یابند. از این‌رو افزایش بهره‌وری و کارایی کارگاه منوط به داشتن موضوع تحقیق از سوی شرکت‌کنندگان خواهد بود. بدیهی است به‌دلیل فضای تعاملی، ظرفیت کارگاه محدود بوده و اولویت با کسانی است که زودتر ثبت‌نام کنند.

این کارگاه آموزشی، یک‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ از ساعت ۱۳ تا ۱۶ در دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس به نشانی بزرگراه جلال‌آل‌احمد، پل نصر برگزار می‌شود. گفتنی است هزینه ثبت‌نام در این کارگاه برای دانشجویان کارشناسی‌ارشد و دکتری ۳۰۰۰۰ تومان و برای اعضای هیئت علمی ۵۰۰۰۰ تومان بوده و برای افرادی که در کارگاه شرکت کنند، گواهی‌نامه صادر می‌شود. علاقه‌مندان جهت ثبت‌نام در این کارگاه آموزشی می‌توانند از طریق رایانامه edutmu۹۳@chmail.ir اقدام کنند.  

مصاحبه گفتمان الگو با دکتر خسرو باقری

 

ویژه نامه نوروزی گفتمان الگو، مصاحبه ای با دکتر خسرو باقری درباره رابطه علم، دین و ایدئولوژی انجام داده است که در ادامه می آید. گفتنی است در این ویژه نامه مصاحبه و نوشتارهایی از محمدباقرنوبخت، ناصر فکوهی، مصطفی ملکیان، بیژن عبدالکریمی نیز به چاپ رسیده است.

علم دینی، برای دین‌داری ضروری نیست

تبدیل علم به ایدئولوژی، لغزشگاه نظریه علم دینی

گفت‌وگو با دکتر خسرو باقری

مصطفی غفاری

 

* در دوران معاصر در مجموعه جهان اسلام و در میان محققان مسلمان دیدگاه‌های گوناگونی را در مورد رابطه علم و دین و به‌خصوص علمِ دینی شاهد بوده و هستیم. در دو سر طیف، با دو دیدگاه برجسته­تر و پررنگ­تر مواجه هستیم: یک دیدگاه امثال آیت­الله جوادی آملی است که اعتقاد دارند علم اگر علم بودنش ثابت شد، دیگر دینی و غیر دینی ندارد؛ یعنی اساساً علم غیردینی نداریم. همین که گزاره‌ای به‌طور صائب از عالم تکوین حکایت می­کند، مفهوم دینی را هم می­توان به آن نسبت داد. دیدگاه دیگر نیز از آن کسانی است که معتقدند علم (science) به مفهوم متأخرش در تمدن غربی، مفهومی کاملاً متمایز از چیزی است که ما در حوزه فکر و فرهنگ اسلامی با آن آشنایی داریم و اگر نگوییم علم و دین تباینِ قلمرو دارند، دست­کم نسبت آنها عموم و خصوص من وجه است. بنابراین علم دینی در این گستره معنایی نخواهد داشت. به عبارت دیگر این دیدگاه علم را مقوله‌ای عینی می‌داند که فارغ از قید دینی و غیر دینی است. مایلیم دیدگاه حضرتعالی را در این زمینه بدانیم. باتوجه به اینکه هم صاحب‌اثر هستید در این زمینه و هم صاحب­نظر. آیا دیدگاه سومی متفاوت با آنچه بیان شد می‌تواند در این مسأله تبیین شود؟

این گفته که علم اساساً دینی و غیردینی ندارد به این معناست که علم، به­طور کلی دینی است یا علم اگر علم باشد، اصلاً غیردینی ندارد. از طرف دیگر کسانی می­خواهند بگویند علم، دینی و غیردینی ندارد به­خاطر اینکه از حوزه دین خارج است. این دو دیدگاه در یک چیز مشترکند و آن این که ادعای عینیت می­کنند، منتها یکی عینیت را مساوی با اسلامی و دینی می­داند و دیگری، عینی بودن را خنثی در نظر می­گیرد و می­گوید وقتی چیزی عینی بود، متصف به دینی نمی‌شود. بنابراین ما نباید رنگ خاصی به آن بزنیم.

مشکل دیدگاه اول این است که در حال حاضر، از کجا معلوم که ما به چیزی که عینی باشد رسیده­ایم؟ مسأله این است که آیا در علومی که با آنها سروکار داریم می­توانیم مطمئن باشیم که واقعیت را شکار کرده­ایم تا بگوییم این واقعیت است، فعل خداست و فعل خدا هم که خدایی و الهی است؛ بنابراین علم کلاً خدایی و دینی می­شود!

این فرضی است که در علوم اصلاً به­دست نمی­آید. شما کِی می­توانید ادعا کنید که واقعیت را احراز کردید؟ چون واقعیت به­طور تام و تمام آشکار نیست. اگر آشکار بود که دیگر علم­ورزی نیاز نداشت. واقعیت پنهان است. درنتیجه ما قراینی در علوم پیدا می­کنیم که براساس آن قرائن فکر می­کنیم درست می‌رویم. این قرائن هم همیشه احتمالی هستند؛ یعنی اگر موفقیت­آمیز پیش­بینی کنیم، براساس آن کارهایی ­می‌کنیم ولی هیچ­کدام اینها قطعی نیست. ما تاریخ علم را پشت سر خودمان داریم. در این تاریخ بعضی­ وقت­ها دیده می­شود که اینها با موفقیت انجام می­شود ولی بعد معلوم می­شود که نه واقعیت طور دیگری بوده و ما آن را اشتباه ارزیابی کردیم.

درنتیجه، این دیدگاه عملاً چیزی را حل نمی­کند؛ یعنی فقط یک جمله شرطی است که صدقش وابسته به صدق مقدم و تالی آن نیست؛ هر دو هم که غلط باشند این شرطی درست است. می­گوییم اگر به واقعیت رسیدیم، آن الهی است و اگر نرسیدیم پس نیست. برفرض که در این حرف مناقشه نکنیم و قبولش کنیم، تکلیف بشر چه می­شود؟ آیا ما در علم ورزی رایج می‌توانیم مشخص کنیم که به حاق واقع رسیده ایم؟ چگونه؟ الآن ده‌ها نظریه در زمینه های علمی باهم رقابت می­کنند. گیریم یکی فائق شود و بقیه را از میدان خارج کند. آیا آن حقیقت را احراز کرده است؟ بدتر از آن، وجود نظریه­های هم­عرض است. بحث پارادایم اینجا مطرح می‌شود: آیا در علوم انسانی پارادایم داریم؟ کدام نظریه علوم انسانی است که بیاید و بی­رقیب بماند؟ برای همین معمولاً چندین نظریه کلان کنار هم رقابت می­کنند و تقریباً هم­توان هستند. حالا اینجا ما چه­کار باید بکنیم؟! این دیدگاه فقط صبر و انتظار را به ما توصیه می کند. می­گوید شما منتظر باشید وقتی معلوم شد این گزاره، حقیقی و واقعی است، آن­گاه الهی است. کِی معلوم می­شود؟ معلوم نیست. عملاً این وضع، خیلی انفعالی است. ما الان از یک نظری دفاع بکنیم یا نه؟! بپذیریم یا ردش کنیم؟! با این رویکرد، فقط باید منتظر باشیم. منظور این است که این دیدگاه ما را واقعاً به جایی نمی­رساند. اخیراً من نقدی در مجله کتاب نقد در این­باره نوشته­ام. محور آن شماره هم دیدگاه‌های آیت‌الله جوادی آملی است.

* و دیدگاه دوم؟

دیدگاه دوم که (نو) پوزیتیویستی است، یعنی عینیتی برای علم قائل است، عینیتی که خنثی است. عینی بودنش به این معناست که به دیدگاهی نمی­شود آن را وصل کرد. اما این نیز تقریباً همان مشکل را دارد. چون می­گوییم علم عینی است. بعد اگر سؤال کنیم که کی معلوم شده است؟ جواب نمی­توانند بدهند! شما بر اساس دیدگاه پوپر اگر بخواهید داوری کنید، هیچ­وقت نمی توانید بگویید که واقعیت بر نظریه­ای معلوم شده است و اینکه آن رد شود همیشه امکان­پذیر است. حداکثر یک نظریه مقاوم دربرابر ابطال است. هیچ­وقت نمی­توانید بگویید این نظریه کاملاً مبتنی بر واقع است.

در نتیجه این دیدگاه هم ما را با همان مشکل مواجه می­کند. زیرا می­گوید که اگر علم، علم باشد و واقعیت را شکار کرده باشد، آن­گاه دیگر هیچ­رنگی ندارد. ولی اگر بپرسیم کجا و کِی معلوم شده است که یک نظریه علمی و عینی است، نمی­تواند جواب دهد. بازهم صبر و انتظار است؛ یعنی منتظر باشیم تا مسلّم شود که زمان مسلّم شدن آن هم معلوم نیست. پس دوباره ما می­مانیم و یک فضای ابهام.

مسأله این است که ما امروزه در وضعیتی به­سر می­بریم که نمی­دانیم واقعیت چیست و می­خواهیم سعی کنیم تا ببینیم چیست! برای این کار هم چاره­ای نداریم جز اینکه از مفروضاتمان کمک بگیریم. انسان یا واقعیت را می­داند یا نمی­داند. وقتی نمی­داند پس باید فرضیه­ای ارائه دهد و آن هم بر اساس مفروضات است. باید مفروضاتی داشته­ باشیم تا براساس آن فرضیه ارائه دهیم. وضع کلی بشر این است؛ یعنی همه ما در برزخیم. نظریه­های علمی هم بدون استثناء آغشتگی به مفروضاتی دارند، یا باید بگویید واقعیت را می­بینید یا اینکه حدسش بزنید و برای حدس زدن باید از پشتوانه­های فکری خودتان کمک بگیرید.

* شما کل علم را تلاش برای نظریه­ورزی می‌دانید؟

بله، نظریه ورزی باید بکنید و نظریه­ورزی هرکسی هم متناسب با فضای فکری اوست. به همین دلیل است که اگر آدمی در یک فرهنگی زندگی کند، یک­جور فکر می­کند و در فرهنگی دیگر طور دیگری. نمی­گویم انسان­ها اسیر فرهنگ هستند ولی به­هرحال هر فرد متناسب با ترجیحات فرهنگی­اش فکر می­کند. بنابراین انسان در حال حاضر در فضایی برزخی قرار دارد و در این حالت می­خواهد طرحی برای شناخت واقعیت بریزد و برای این طرح هم از همان ذهنیات، فرهنگ، باورها، عقلانیت و همه دارائی­اش استفاده می­کند. از اینجاست که نظریه­ها به­طور اجتناب ناپذیری به چارچوب­های فکری آغشته می­شوند.

* و طبیعتاً سیال می­شوند.

بله، هم سیال و هم متفاوت می­شوند. در واقع از زمینه­های فکری رنگ می­پذیرند. به همین علت است که می­توانیم بگوییم این علم مارکسیستی است. چرا؟ چون پردازش فرضیه آن در فضای مارکسیستی انجام می­شود. یک دانشمند دیگر هم اسلامی فکر می­کند و آن یکی لیبرال و الی آخر. درنتیجه دانشمندان درعین حال که دارند کار علمی می­کنند ولی آن را در فضایی فکری، فرهنگی و فلسفی انجام می­دهند که این رنگ­ها وجود دارد. البته دیدگاه دوم گاهی به ما این هشدار را می­دهد که ـ به­جا هم هست ـ باید بترسیم از اینکه علم، علم نباشد و به ایدئولوژی تبدیل شود. این درست است.

* یعنی مرز ایدئولوژی و علم هم­چنان محفوظ بماند؟

بله این مرز باید محافظت شود؛ یعنی ما نباید بگوییم که چون عینیت نداریم، پس باید ذهنیت را آن­قدر قوی کنیم تا به ایدئولوژی به معنای یک­سری جزمیّت­ها تبدیل بشود. این هم از آن­سوی بام افتادن است. این­قدر نباید از مرز عینیت عقب برویم که در تله ذهنیت بیفتیم.

* شاخص و مرز و معیار چیست؟

علم با واقعیت در ارتباط است یا می­خواهد باشد. زمانی شما می­گویید چون باور من این است، پس به نظرم درست است. اگر شواهد مخالف هم بدهیم، می­گویید من باور خودم را دارم! این ویژگی ایدئولوژی است. ایدئولوژی به معنای منفی کلمه، باور جزمی بی­اعتنا به شواهد است. اگر بگویید که من چارچوب الف را قبول دارم ولی ما بگوییم شواهد خلافش است؛ شما می­گویید آن شواهد را رها کن، من درست می­گویم! این ایدئولوژی است.

دانشمند نمی­تواند ایدئولوژیک باشد به این معنا که بگوید من در کتاب مقدس این­طور خواندم. یا بگوید ما در تفکر مارکسیستی این­طور باور داریم. در شوروی سابق گفتند ژنتیک نمی­تواند علمی باشد چون ژنتیک می­گوید خانواده اصالت دارد ولی ما می­گوییم جامعه! درنتیجه ژنتیک را تحریم کردند. در قرون وسطی با ارجاع به کتاب مقدس، زمین را مرکز عالم می­دانستند. وقتی شواهد خلاف آن آمد، گفتند شواهد را ابطال کنید، این کتاب مقدس است! فرقی نمی­کند که شما از یک موضع دینی یا غیردینی برای خودتان یک ایدئولوژی درست کنید و بی­اعتنا به شرایط مخالف، از آن محافظت کنید!

قرار نبود علم این­طوری شود. یکی از لغزشگاه­های علم دینی همین است. البته همه­چیز می­تواند تبدیل به ایدئولوژی شود. مارکسیسم می­تواند ایدئولوژی شود. علم هم در یک تقسیم خاصش می­تواند ایدئولوژی شود؛ دین هم. اگر یافته­های علمی را مقدس کنید، آن هم ایدئولوژی است. همان کاری که گاه در دانشگاه­ها و مدارس ما انجام می­شود. بعضی وقت­ها تصور استاد و معلم این است که نمی­شود در مورد علم حرف زد، فقط باید قبولش کرد؛ چون درباره آن کتاب چاپ شده است! در صورتی که علم اقتضا می کند که ما مرتب مواظب باشیم و شواهد را بررسی کنیم، ببینیم که چیزی علیه آن هست یا نه!

بنابراین همه­چیز می­تواند به ایدئولوژی تبدیل شود؛ حتی خود علم. طبیعتاً فلسفه اجتماعی، دین و... هم می­تواند این­گونه شود. باید مواظب باشیم و فکر نکنیم که چون برداشت­های تفسیری از متون دین می­کنیم، می­توانیم اینها را جایگزین یافته­های علمی کنیم. چون در دام ایدئولوژی می­افتیم و این مانع رشد است.

* غیر از نقدها و ملاحظاتی که درمورد دو دیدگاه قبلی فرمودید، آیا علم دینی به یک مفهوم دیگر و سومی می­تواند وجود داشته­ باشد؟

باتوجه به فضای برزخی که انسان­ها در آن به سر می­برند که علم­ورزیشان رنگ و بو دارد، این رنگ و بو دینی هم می­تواند باشد. به این معنی علم دینی ممکن است. می­توانیم بگوییم امکان دارد خزانه نظرورزی دانشمندی مفاهیم دینی باشد. البته لازمه این سخن این است که اینها را فقط در لایه عمقی در نظر بگیریم؛ یعنی جزء پیش­فرض­هایمان باشد، نه جزء فرضیه‌های ما. چون بعضی می­گویند ما آیات قرآن را فرضیه می­کنیم و مثلاً می­گویند باد این است، آب آن است. می­خواهند از آن امر واقع (fact) دربیاورند و با آن به مثابه یک جمله واقع نگر (factual) برخورد کنند و بگویند این سخن علمی، دینی است و حتی سنن دینی و الهی، علمی است. اگر ما در این سطح بخواهیم مسأله علم دینی را مطرح کنیم، به همان مشکل ایدئولوژیک بودن دچار می­شویم؛ یعنی اشتباه است که  بگوییم چون قرآن از اموری سخن گفت است، پس نظریه‌ورزی علمی کرده است.

اگر دین جای علم بنشیند، دیگر چرا می­خواهید بررسی کنید؟ اینکه علم تجربی بخواهد با شواهد کار کند، دیگر معنایی ندارد مگر اینکه بخواهید نظرتان را اثبات کنید؛ یعنی بگویید ما الان با شواهد به شما اثبات می­کنیم که این­طور می­تواند باشد. حالا اگر نتیجه مخالف فرضیه شد، یا باید آن آیه را ابطال کنید یا شواهد را. این بن­بست است. اما در سطح پیش­فرض­ها ـ البته من در علوم انسانی کار می­کنم، در مورد فیزیک و... حرفی نمی­زنم ـ می­بینیم که در اندیشه اسلامی حرف­های مهمی راجع به انسان هست؛ حرف­های بنیادی که آدمی کیست و چیست. این حرف­ها فلسفی­گونه و متافیزیکی­گونه هستند و درعین حال دفاع­های عقلانی هم درحد خودشان دارند. همان­طور که شما ممکن است موضعی فلسفی داشته ­باشید. مثلاً بگویید انسان مجبور است. ما می­گوییم نه، انسان مختار است.

اگر ما توانستیم از اندیشه­های دینی چنین طرح معقولی ببندیم ـ معقول نه به این معنا که همه عقلا تسلیم آن شوند، همین که ما از آن به­صورت عقلی دفاع می­کنیم ـ آن­گاه می­توان از علم دینی سخن گفت. حسن این کار در این است که پیش­فرض­ها هیچ­وقت به صحنه علم نمی­پرند!

* گزاره­ها لزوماً خودشان را بازتولید نمی­کنند!

گزاره­های علمی در اینها نیست. اینها پشتیبان علم هستند. اگر پشتیبانی کنند در معرض مخاطره ابطال­پذیری قرار نمی­گیرند. چرا بترسیم که این­ها رد بشوند؟! نمی­ترسیم برای اینکه اینها اصلاً رد نمی­شوند. پیش­فرض­ها در لایه­ای قرار دارند که با شواهد برای رد و اثبات مواجه نیستند. این موضعی فلسفی است که باید انتخاب کنیم و از آن دفاع کنیم. وقتی انجام شد، از آن الهام بگیریم و برای پرداختن فرضیاتی متناسب استفاده کنیم. شما اگر انسان را مختار بدانید، هیچ­موقع فرضیه جبری نمی­دهید و همه فرضیه­های شما رنگ و بوی اختیار خواهد داشت. منتها خود فرضیه همیشه در معرض شواهد موافق و مخالف قرار دارد‌.

 صحبت سر این است که امکان علم دینی منتفی نیست؛ مشروط به اینکه از میان آموزه­های اصلی دین بتوانیم مبنا و پیش­فرضی قابل تکیه را انتخاب کنیم. وقتی پیدا کردیم، شروع می­کنیم به کاری که دانشمندان می­کنند؛ یعنی بر اساس بنیان فکریشان فرضیه­پردازی می‌کنند و فرضیه­ها را به مصاف شواهد می‌برند. اگر شواهد له زیادی پیدا شد، ما را به این باور می­رساند که نظریه­مان، بهتر از نظریه‌های دیگر آن موضوع را توضیح می­دهد. وقتی هم شواهد، آن را تضعیف کرد، ما آن فرضیه را کنار می گذاریم.

* هرچند تأیید نظریه ما موقت باشد؟

بله هرچند موقت باشد. مسأله واقعیت جهان و انسان در اتاق تاریک است. هیچ­کس نمی­تواند ادعا کند من می­دانم که مثلاً در درون ماده چه می­گذرد. باید آن­قدر مطالعه و آزمایش کنید تا به گوشه‌ای از آن دست پیدا کنید. چه کسی می­گوید من می­دانم در درون انسان، جامعه بشری و تاریخ چه می­گذرد؟ هیچ­کس نمی­تواند چنین ادعایی کند. بنابراین همه انسانها محکوم به تدریج و تدرجند؛ یعنی باید آرام­آرام شروع به تفکر و بررسی کنند. این یک فرآیند انباشتی است یعنی آرام آرام باید پرده از روی واقعیت­ها برداریم. این موقت بودن، سرنوشت بشر است. فقط خداست که موقت نیست، خدا زمان ندارد. ما موقتیم به این معنا که اسیر وقت هستیم.

* پس جبری بر نظریه علم دینی نیست که بگوییم فلان نظریه در راستای گزاره­های بنیادی دینی اثبات یا تأیید شد.

نه اثباتش نمی­توانیم بکنیم، اما شواهد له و علیه مطرح می­شود. خود دین وارد آن عرصه گزاره­ها نمی­شود. دین از درون به ما گزاره علمی نمی­دهد، بلکه پشتوانه پیش­فرضی ما را تأمین می­کند اما بعد از آن، فرضیه­پردازی کار دانشمند است. به همین خاطر است که علم به اصطلاح دو چهره ژانوسی دارد. یعنی یک طرفش عالم است و طرف دیگر پیش­فرض­های او. درنتیجه اینکه دو مسلمان به دو طریق علم­ورزی کنند، امکان دارد. فرض کنید ما توانستیم همدیگر را متقاعد کنیم که قرآن انسان را مختار می­داند (گرچه در تاریخ اسلام رویکرد جبرگرایانه هم وجود داشته­ است) ولی بالاخره یکی از این تفسیرها با قرآن بیشتر می­خواند. وقتی ما در پیش­فرض­ها با هم کم­وبیش هماهنگ شویم، در فرضیه­ها می­توانیم قدری متفاوت باشیم؛ چون در فرضیه ردپای دانشمند وجود دارد. هیچ­کسی تا الان در جهان نتوانسته بگوید چه­طور فرضیه دهید. فرضیه دادن قاعده‌بردار نیست. این وابسته به خلاقیت عالم است که با این پیش­فرض­ها چه فرضیه­ای می­توان داد.

برای همین است که هیچ اشکالی ندارد دو دانشمند مسلمان با مفروضات مشترک اما با فرضیات و نظریات متفاوت وجود داشته باشند. مگر در فلسفه، عرفان و فقه این­طور نبوده است؟ اینکه دانشمندان مسلمان راه­های مختلفی را رفتند به­خاطر این است که بخشی از دانش که احتیاج به خلاقیت دارد، نقش عالم را پررنگ می­کند. بخش عالم که پررنگ شد، راه­ها متفاوت می­شود.

* به نظرم دیدگاه شما روشن شد. اما وقتی متون دینی را بررسی می­کنیم ـ به­خصوص قرآن و احادیث معتبر یا سیره ائمه را ـ در موارد متعددی به گزاره­هایی برمی­خوریم که از نظر سنخ ‌شناختی بسیار به عرصه­های factual که در علوم اجتماعی یا علوم انسانی با آن سروکار داریم نزدیک هستند. گاهی این گزاره­ها به نظر خیلی واضح هم می­رسند؛ یعنی صرفاً در عرصه فلسفی یا چارچوب­های کلان شناختی نیستند. گاه می‌بینیم ائمه در مورادی وارد عرصه­ای شده و گزاره­ای را رسماً به­عنوان یک گزاره دینی مطرح کردند. یعنی از زبان معصوم صادر شده یا در متن مقدس آمده­است. پس تلقی می­شود که چنین چیزی مورد تأیید دین است. ما در اینجا چند مواجهه می­توانیم داشته ­باشیم. یکی این است که اینها را به مفروضات فلسفی­شان برگردانیم که مورد تأیید ماست. دیگر اینکه بگوییم این نوع گزاره‌ها عصری هستند و در پاسخ به مسائل روزگار خودشان بیان شده­اند و دلیل نمی­شود که آن گزاره همچنان هم صحت داشته­ باشد و از نظر دینی بتوانیم آن را تأیید کنیم. به نظر می­رسد این­جور گزاره­ها مقداری با نظریاتی که شما فرمودید تعارض پیدا می­کند. در این مورد باید چه­کار کنیم؟

شما می‌پرسید اگر ما به یک­سری گزاره­های factual برسیم، تکلیف چیست؟ در مورد این­گونه گزاره­ها باید چند نکته را بگویم: یکی اینکه این­گونه گزاره­ها مورد تأکید اصلی دین نیستند. چون دین، علم نیست. دین عهده­دار اینکه بیاید یک­سری factهای جغرافیایی، تاریخی، فیزیکی، بیولوژیکی و جامعه­شناختی به شما بدهد نیست. اصلاً متکفل این مسأله نیست. چون اگر متکفل بود باید همه­اش را می­داد.

* اما گاهی این گزاره‌ها، راهبردی است و نشانه یک رویکرد است. اگر چنین باشد، چرا بگوییم اهتمام اصلی دین نیست؟

اهتمام اصلی نیست به دلیل اینکه خود متون نشان می­دهند. مثلاً آیا در قرآن همه منابع، سؤالات و جواب­های اصلی جامعه‌شناسی مطرح شده است؟ وقتی شما در قرآن بگردید، گزاره­ها را جمع کنید و بخواهید نظریه جامعه­شناسی درست کنید ـ کاری که خیلی­ها کردند ـ به نتیجه نمی­رسید. همه ساختمان­ها ناتمام و نیمه­تمام می­ماند. چرا؟ به­خاطر اینکه این اهتمام اصلی دین نیست. ولی فرض کنید که عبادات، جزء اهتمام دین است. دین می­خواهد رابطه­ای مطلوب میان انسان و خدا را برقرار کند. در نتیجه خیلی هم جزئی­نگر می­شود؛ یعنی انواع عبادات، اقسام و اجزائش را بیان می­کند.

* اگر گفته شود که بله اینها وجه اهتمام اصلی و مطلق دین نیست اما دین در عرصه­ای که امروزه به­عنوان قلمرو علوم انسانی یا علوم اجتماعی به­طور خاص­تر می­شناسیم، یک­سری خطوط راهنما را برای ما ترسیم کرده­، چه؟

پس اولاً چون اهتمامش نیست در انتظار اینکه تمام واقعیت­ها را به ما بدهد نباشید. حال اگر ما به گزاره­هایی factual برخورد کردیم، اینها به دلیلی در جهت مقصود خود دین گفته شده­اند. مثلاً به­عنوان نشانه قدرت و تدبیر خدا هستند. وقتی قرآن می­گوید ماه را چنان کردیم که شما بتوانید شمارش سال و ماه را داشته باشید، نمی­خواهد به ما درس نجوم بدهد بلکه خدا می­خواهد بگوید من جهان را اداره می­کنم. در جهت مقصود خود بحث می­کند یا می­خواهد بگوید جهان در تسخیر ماست.

* لطفاً گزاره­های تجربی مثلا آیه انّ عدة الشهور عند الله... را کنار بگذارید. جاهایی که امروز در عرصه علوم اجتماعی و علوم انسانی با آن سروکار داریم، منظور من است. فرض بفرمایید بخش­های زیادی از نامه امیرالمؤمنین به مالک اشتر مربوط به نوع تنظیم رابطه حاکم با مردم است. گاهی توصیه می­کند و گاهی کاملاً توصیفی است. مثلاً می­گوید مردم چند دسته­اند و اگر با فلان دسته این­طور برخورد کنی، چنان خواهد شد. دیگر صرف تجویز نیست.

اجازه دهید یکی­یکی جلو می­رویم. باید توجه شود که اولاً گزاره های factual تام نیستند و ثانیاً آنهایی که هستند در مقام مقاصد خود دین بیان شده­اند؛ یعنی یک جمله ناب فیزیکی نیست، یک جمله الهیاتی است. منتها الهیات با جهان کار دارد. مثلاً می­گوید «الشمس تجری لمستقر لها». این حاکی از تسخیر الهی است؛ یعنی خدا می­گوید من جهان را اداره می­کنم. این خورشید را که می­بینید، جای خاصی می­رود. به همین دلیل است که این گزاره­ها ابهام دارند و شما نمی­توانید روی آنها متمرکز شوید. این جملات لغزنده­اند؛ چون دوپهلو هستند و احتمال تفاسیر مختلف دارند. گوینده در مقام بیان دقیق علمی نیست. وقتی کلی گفته شد ابهام ایجاد می­کند و ابهام می­تواند برداشت­های مختلف را سامان دهد. این است که ما نباید این گزاره­ها را به­عنوان علم جدی بگیریم؛ به­عنوان الهیات، جای خودش را دارد. مثلاً شما داستان خلقت آدم را ببینید. روایت قرآن بسنده و یک­دست نیست. ابهام دارد و به تعبیر خود قرآن متشابه است؛ یعنی چند احتمال می­شود داد.

با تکیه روی این مسأله چه­طوری می­توانیم یک گزاره علمی بیان کنیم؟ علم باید روشن­تر باشد و شواهد قوی­تر می­طلبد. درنتیجه این­گونه گزاره­هایی که در متون دینی قرار دارند به خاطر همین که در چارچوب دیگری طراحی شده­اند، مبهم هستند و نقطه اتکای خوبی برای علم نیستند و نمی­توانیم از آنها به­عنوان گزاره­های Factual استفاده کنیم. همین داستان آفرینش انسان، اینکه آدمی چه­طور آفریده شده جزء مبهمات و متشابهات قرآن است. به همین خاطر است که آقای مطهری، یک اسلام­شناس مشخص و شناخته­شده­ می­گوید، با توجه به روایت هایی که می­گویند خداوند گل آدم را چهل صباح سرشت، بعید نیست که نظر داروین از منظر الهی درست باشد.

* یعنی ایشان می­خواسته بگوید لزوماً با روایت قرآن تعارض ندارد.

چون ابهام دارد، این هم جور درمی­آید. تا دیروز که ما این گزاره علمی را نمی­دانستیم، طور دیگری می­فهمیدیم، حالا این­طور می­فهمیم. اینها نشان می­دهد که ما نباید نقطه اتکایمان را گزاره­های factual قرار دهیم؛ چون اولاً تام نیستند و ثانیا آنهایی که تام هستند، به­خاطر چارچوبی که در آن قرار دارند لغزاننده هستند و درنتیجه ما روی اینها نمی­توانیم مانور دهیم. به اضافه اینکه بسیاری از این گزاره­ها توصیه­ای هستند و در توصیه­ها، وجه علمی مشخص نیست. مثل نسخه می­ماند که این دارو را این­قدر بخور. اینکه در پس تجویز چه مفروضات فیزیولوژی­ وجود دارد، معلوم نیست. پزشک خودش میداند ولی شما از روی نسخه که نمی­فهمید. به شما می­گوید صبح دوتا، عصر چهارتا قرص بخور. حالا از چه راهی می­خواهید بفهمید صبح من چه وضعیتی دارم و شب چه وضعیتی که صبح دوتا و شب چهارتا بخورم؟

ثالثاً در مواردی مثل آن چیزی که شما گفتید، معلوم نیست توصیف همه‌جایی باشد. بله حضرت امیر دارد در یک مقطعی از تاریخ صحبت می­کند و می­گوید آدم­ها این­طوریند. شما فکر می­کنید این جمله­ای است که مال تمام تاریخ بشر است؟ بگذارید برایتان مثالی بزنم. اگر الان شما در خیابان ببینید یکی دارد به کسی شلاق می­زند، بلافاصله می­پرسید: آقا داری چه­کار می­کنی؟ چرا سؤال ایجاد می­شود؟ چون ذهنیتی در این دوران دارید که انسانها آزادند و کسی برده کسی نیست ولی اگر به 10 قرن پیش برگردید و ببینید کسی دارد برده­اش را می­زند، تعجب هم نمی­کنید! اینکه انسانها دو دسته­اند در چه زمانی مطرح شده؟ انسان برده داریم و انسان آزاد!

* بنا به بیان شما، اگر همان موقع هم مالک را به سمت روم می­فرستادند، شاید متن آن طور دیگری می­شد.

بله، به­هرحال به نظر من نباید بنا به این دلایل سرمایه­گذاریمان را روی گزاره­های factual دین بگذاریم. البته اگر به شکل توصیه است، خوب برای دیندار حجیت دارد و او این کار را انجام می­دهد ولی اگر بخواهیم علمی بر اساس آن بنا کنیم، دیگر از مقصودهای صریح دین خارج می­شویم و مقصود دیگری برای خودمان داریم. وقتی می­گوییم می­خواهیم علم دینی به­وجود بیاوریم، مقصود متفاوتی از مقصود اصلی دین در نظر داریم. البته دین در مقام انکار نبوده­ است ولی هیچ دینی هم سراغ نداریم ـ نه دین مسیح و نه یهود ـ که به تشکیل یک آکادمی دستور بدهد که چه­طور می­شود علم درست کرد. چنین چیزی نبوده­ است. اگر هم بعداً بر اینها تمدنی بار شده است، این تمدن­ها همان اشتغالات بشر بوده ­است. انسان باید تکنولوژی خود را می­ساخته و زندگیش را نو می­کرده است. اطلاعاتی لازم داشته­ که برای دستیابی به آنها در این فضا قرار می­گرفته ­است. نه اینکه بگوییم خود این دین آمده و این علم را واقعاً تولید کرده است.

به همین دلیل است که خیلی از علومی که در تمدن اسلام هم به ظهور رسیده اند مثلاً شیمی، کشف الکل و... ارتباط مستقیمی با اسلام به آن صورت ندارند. بله ممکن است بگویید اسلام انسان را به علم­جویی تشویق کرده اما نمی­توانیم بگوییم می­خواهد مدل خاصی از علم­ورزی را به­وجود بیاورد: شما بروید علم­ورزی کنید اما خودتان می­دانید چه­کار باید بکنید. این خود بیانگر آن است که ما دنبال علم دینی نیستیم. دین فقط می­گوید علم خوب است.

* یعنی دین همیشه مؤید علم­ورزی است نه مولد یک نظریه علمی خاص؟

بله، به این ترتیب می­خواهم بگویم امروزه اگر دغدغه­ ما، فراهم کردن علم دینی شده، متناسب با زمان خودمان است، 1000 سال پیش چنین دغدغه­ای اصلاً نبوده ­است. درنتیجه باید ببینیم اقتضائات علم­ورزی چیست؟ ما نمی­توانیم علم­ورزی را یک کار دینی محض بدانیم است. حتی بعضی می­خواهند روش­شناسی را هم از متون دینی دربیاورند تا همه­چیز علم، اسلامی باشد. این حرف خیلی عجیبی است. اینکه ما باید همه­چیزمان در این دایره باشد، اصلاً مهلک علم و ضدعلم است. شما می­خواهید بگویید ما همه چیزمان در دایره خودمان است، روشمان، منطقمان و... ، مگر چنین چیزی می­شود؟

در گفت­وگویی که با آقای میرباقری داشتیم و در کتاب "مناظره­هایی در باب علم دینی" آمده، گفتم شما می­گویید ما ریاضیات، منطق­ و همه­چیزمان اسلامی باشد؛ پس بفرمایید بالاخره بین بنده و غیر بنده چه نقطه اشتراکی هست؟ هیچی دیگر! کاملاً بیرون از همدیگر هستیم. بعد اینها اصلاً چه­طوری می­توانند با هم حرف بزنند؟ به من بگویید اگر پیغمبر با مشرکین در هیچ منطقی اشتراک نداشت، چه­طور می­توانست با آنها حرف بزند و حرفش را به آنها بقبولاند؟ این مؤمنان از کجا آمدند؟ از توی مشرکان دیگر! از آسمان که نیفتادند! مشرکان مؤمن شدند. چه­طوری مؤمن شدند؟ آنها باید سخن پیامبر را اولاً می­فهمیدند، ثانیاً می­توانستند ارزیابی کنند و ثالثاً با چیزی که مشترک بین هر دو باشد وارد گفت وگو شوند. نه اینکه بگویی بر اساس منطق من، حرف شما مذموم است. بعد ایشان بگوید به چه دلیل؟ بگویی دلیلش متناسب با منطق خودم است، نمی­توانم به شما بگویم!

* یعنی در این صورت هیچ منطق مشترک یا زبان مشترک نیست؟

این اصلاً ممتنع است. ما باید به اقتضائات علم­ورزی توجه کنیم. یکی از اقتضائات، روش علم است. علم تجربی با روش تجربی ملازم است  هرچند گاه به­صورت کمی و گاه به صورت کیفی در آید. البته من تفاوت های خُرد را قبول دارم که روش تجربی خودش رشد می­کند و دقیق می­شود اما یک­چیز اساسی در منطق علمی وجود دارد و آن تجربه است. این را که ما نمی­توانیم اختراع کنیم. از قرآن هم نمی­شود درآورد. این علم است و با خودش مشخصات خود را می­آورد. شما اگر خواستید علم درست کنید، باید از این جنس باشد؛ هرچند عنوان دین رویش گذاشته باشید ولی باید علم باشد. هم باید دینی باشد و هم علمی و نه ایدئولوژی. بر این اساس ما نباید در سطوح factual با جزئیات دین درگیر شویم و همه چیز علم را هم ـ مثل متدولوژی ـ از دین بخواهیم. آن چیزی را که از دین می­شود خواست چیست؟ مفروضات. البته اگر باشد. این احتمالی است. چون دین از اول اصلاً کارش این نیست که به شما علم و تکنولوژی بدهد. کار دیگری می­خواهد بکند. حالا در این کاری که می­کند اگر به درد من هم می­خورد استفاده می­کنم.  دانشمند سرش درد می­کند برای یافتن پیش­فرض­های قوی! او به دنبال آن است که ببیند چگونه بهتر می توان به سوی شناخت تاریخ بشر، جامعه بشری و انسان راهی گشود. دین می­تواند در اینجا نقش ایفا کند. این پیش­فرض­ها و مفروضات مهم­اند. اگر در دین و فلسفه­ای ـ فرق نمی­کند هرجا ـ چنین چیزی یافت شود، دانشمند طالب است. ما فکر می­کنیم در اسلام چنین چیزی یافت می­شود؛ یعنی چیزی که در جهت مقاصد خود دین باشد اما به درد دانشمند هم بخورد.

البته مدعی چنین چیزی بعد باید آن مسیری را که علم­ورزان همیشه پیموده­اند، بپیماید. در مسیرش چیزی درست کند که فقط برای مسلمان جالب و قابل ادراک نباشد. علم دینی، علم دین­داران نیست و علم اسلامی علم مسلمانان نباید باشد. باید علمی باشد که هر عالم و دانشمندی بتواند آن را درک کند و به کمک آن جهان و انسان را بشناسد. به این ترتیب می­توانیم راهی را برویم که هم به لحاظ دین­شناختی قابل دفاع باشد و هم به لحاظ علم­شناختی. وگرنه چیزهای عجیب و غریبی می­شود که فقط برای خودمان خوب است و دلمان خوش است که علم دینی درست کرده­ایم.

* فارغ از نظریات موجود، مایلم سه مورد از دامنه­های بحث شما را مقداری روشن کنیم. اگر از نظر حجمی و کمی نگاه کنیم، بخش زیادی از آموزه­های دین به­خصوص اگر از چشم­انداز علوم انسانی نگاه کنیم، شامل حوزه­هایی می­شوند که شما می­فرمایید. آیا ما باید همه این گزاره­ها را به این معنا کنار بگذاریم؟ مگر اینکه خلافش اثبات شود؟

این گزاره ها از چه نوعی هستند؟

* از نوعی هستند که از نظر حضرتعالی factual هستند؛ یعنی به معنای خاص الهیاتی نیستند. البته عرض من در عرصه علوم انسانی و اجتماعی است، در بحث تجربی وارد نمی­شویم. ظاهراً حجم زیادی از گزاره­های دینی این خاصیت و ویژگی را پیدا می­کنند. سؤال دوم این است که نگاه دین­شناسان و مجتهدان معمولاً این­طور است که خلاف این عمل می­کنند؛ یعنی همه گزاره­های دین را الهیاتی می­دانند مگر اینکه خلافش ثابت شود. مثلاً فرض کنید وقتی گفته می­شود یکی از خصوصیات جامعه ـ حالا در همان نامه یا در هرجای دیگر نهج­البلاغه یا احادیث معتبر ـ چنان است، این گزاره را مطلق می­گیرند؛ یعنی فارغ از زمان و مکان در نظر می­گیرند مگر اینکه شما بتوانید خلافش را اثبات کنید. بنابراین مبنای شما را مقداری زیر سؤال می­برند، مگر اینکه دلیل خاصی بیاورید که از این گزاره نمی­شود استفاده کرد. مثل اینکه این گزاره به­صورت نسبی تأیید شده و محدود به همان قیود زمانی و مکانی خودش است. تبعات مهم مبنای شما، وقتی خود را نشان می‌دهد که دقت کنیم در مقام دین­شناختی، بخش زیادی از احکام فقهی یا ضرورت‌های اخلاقی از دل همین گزاره­ها درمی­آیند. یعنی رابطه وثیقی بین آن هست­هایی که دین در بخشی از گزاره­های خود مطرح می­کند و بایدهایی که جای دیگری بیان می­کند، وجود دارد. اگر مبنای شما پذیرفته شود، آیا آن رابطه زیر سؤال نمی­رود و شالوده آن هست­ها و بایدها از هم نمی­پاشد؟

اینکه می­گویید خیلی از گزاره­های دینی factual هستند، من چنین ادراکی ندارم. اتفاقاً بیشتر گزاره های دین تجویزی است تا توصیفی. به شما می­گوید این کار را بکن یا آن کار را نکن، این حلال است و آن حرام. لزوماً در مقام توصیف واقعیت­های بشری و تاریخی نیست. نکته دیگر اینکه حالا برفرض هم که باشند، جای محکمی نیستند که بشود روی آنها ایستاد. لغزندگی دارد. چرا لغزندگی دارد؟ چون در مقام بیان علمی نیست. اگر خدا می­خواست می­توانست بگوید درون اتم کوارک هست یا نیست اما چرا نگفته؟ در عرصه علوم انسانی هم این­طور است. فرض کنید مکانیزم اقتصاد جامعه چیست؟ چه­طور کار می­کند؟ هایک می­گوید اقتصاد جامعه برای خودش مکانیزمی دارد که خیلی هم روشن نیست اما بگذارید کارش را بکند. آن یکی می­گوید نه ما برنامه­ریزی می­کنیم و دقیقاً می­دانیم این مکانیزم چیست. آیا این سؤال حیاتی در اقتصاد و جامعه را قرآن دقیقاً جواب می­دهد؟ کجا جواب می­دهد؟ مگر آنکه از روی تبعات این نظریه­ها از منظر دینی قضاوت کنیم. همان تبعاتش را هم نمی­شود حدس بزنید.

اگر دین می­گوید عدالت خوب است، لزوماً نمی­توانیم از آن دربیاوریم که عدالت چگونه باید باشد. مکانیزم آن را نمی­شود فهمید. در نتیجه خیلی از این واقعیت­های بنیادین پنهان و شناخته­نشده هستند. دلیلش را هم گفتم. برای اینکه اینها در محور اهتمام دین نیستند. اهتمام دین این است که انسان خدا را پیدا کند و به سمتش حرکت کند تا هدایت شود.

* می­توانیم با یک تصویر کلی­تر و زاویه دید متفاوتی بگوییم الگوی کار پیغمبر یا دیگر معصومان برای ما مهم است. الگوی کارشان چه بوده ­است؟ اینکه یک­سری آموزه‌ها را با آن گزاره­های الهیاتی مطرح می­کردند؛ یعنی گزاره­های خالصاً یا مطلقاً دینی. ولی درعین حال یک­سری آموزه‌ها را هم با ورود به واقعیات جامعه حالا اقتصادی یا سیاسی در حد عصر خودشان مطرح می‌نمودند. پس این الگو به ما می­گوید ما هم به­عنوان یک انسان دیندار و مبتنی بر نگاه دینی، امروز باید همین کار را بکنیم؛ یعنی باید آن الگو را بگیریم، نه الزاماً همان گزاره را. بله ممکن است آن گزاره­ای که ایشان فرمودند به درد همان عصر 150 هجری می­خورد اما الگوی ایشان نشان می­دهد که باید مبتنی بر نگاه دینی، وارد عرصه واقعیات جامعه شد. به عبارت دیگر در آن الگو اتفاقاً بنا بر لزوم پیشبرد اهداف دین، هم گزاره­های خالص الهیاتی را مطرح می­کردند که تکلیفش روشن است و هم یک­سری گزاره­های دیگر را که شما فرمودید ورود به عرصه factual است اما در پرتو گزاره­های الهیاتی مطرح می­شود؛ یعنی در آن راستا یا برای تأمین اهداف این گزاره­ها بیان شده است؛ حالا در حد مقتضیات همان عصر. فرض می­کنیم خود آن گزاره، قابل استنباط برای امروز ما نیست اما این مأموریت ما را به­عنوان یک انسان دین­مدار منتفی نمی­کند که در عصر خود و مبتنی بر نیازهای خود وارد این عرصه بشویم؟

چه­کار کنیم؟ بیاییم توصیفاتی را از نظر دینی به دست بدهیم؟ چه­طور توصیفاتی را ارائه دهیم؟

* بله، چون با توجه به نصوص دینی، ناگزیریم که در پرتو دین و الهیات، جامعه را بشناسیم. اگر نتوانیم، پس چه­طور آن الگوی مطلوب مورد نظر دین را تحقق ببخشیم؟ اگر از نظر اهداف دین، مطلقاً هیچ نیازی نبود که به عرصه واقعیت خارجی و factual ورود بشود، پس برای چه این همه گزاره­های این­چنینی را در متون دینی می­بینیم؟

مثال بزنید.

* هدف دین از نظر زیست اجتماعی این است که حداکثر عدالت محقق شود. دین مکانیزمی را طراحی کرده ـ چه در عرصه هست­ها و چه بایدها ـ و گفته اگر می­خواهید گردش پول را به عدالت نزدیک کنید، احکامی وضع می­کنم و آن­گاه اینها را توصیف کرده و در زمان و دوره خودش آن گزاره­ها نسبتی با گزاره­های الهیاتی داشته ­است. قطعاً یک منطقی بوده­ است که این دو را به هم ربط می­داده است. حالا اینکه ما می­توانیم کشف کنیم بحث دیگری است. آیا ما به­عنوان آدم­های دین­مدار این عصر، خارج از متن و محتوای آن گزاره­ها، نباید همان الگو را ادامه دهیم؟ گزاره­های الهیاتی که به قول شما درگذر زمان تغییری نمی­کند، حالا چه به­صورت هست بیان شود و چه به­صورت باید. همچنان که انسان­های آن عصر متوجه این بودند که برای زیست دینی ناگزیر باید وارد عرصه factual شوند؛ ما هم در روزگار خود ناگزیریم که از منظر دینی به این عرصه­ها نگاه کنیم؟ آیا نباید مبتنی برهمان آموزه­ها دوباره یک نظام­سازی اجتماعی و سیاسی متناسب با این دوره خود داشته باشیم؟ تأکید من در اینجا بر استفاده از الگوهای دینی است، نه لزوماً تکرار گزاره‌های دینی. چه بسا اگر ائمه هم همین الان بودند این کار را می­کردند.

شما پیش خودتان می­گویید ما بیاییم متناسب با زمان خودمان وارد عرصه شویم. می­خواهید بگویید که علم دینی برای دین ضروری است؟ رنگ دینی به آن بدهیم؟ یعنی چه؟ باید اولاً ببینیم و بفهمیم چیست، واقعیت­ها را کشف کنیم. این همان علم­ورزی می­شود دیگر!

* منظور من قطعاً این نیست که گزاره‌های دینی سابق را عیناً پیاده کنیم ولی اصل الگوی پیوسته به گزاره­های علم دینی که به آن منطق الهی برسد به نظر چیز ضروری می‌رسد، چون اگر نباشد ما نمی­توانیم زیست دینی کنیم.

ببینید اساساً رابطه هست ولی یک­به­یک نیست که مثلاً شما بگویید ما چون عدالت می­خواهیم پس این هم نظام اجتماعی­مان می­شود. مثالی می­زنم: آیا نظام پادشاهی بد است یا خوب، به­عنوان یک مکانیزم؟ برای چه عصری و جامعه­ای؟ می­تواند خوب باشد. ما اگر عدالت می­خواهیم معنایش این نیست که لزوما دموکراسی هم می­خواهیم. ممکن است نظام سیاسی­مان در عصری پادشاهی یا چیز دیگری باشد اما چون پادشاه عادل است، کار درست است و مشکلی نیست. اگر پادشاهی از نظر دین مشکلی دارد، به­خاطر استبدادش است. در دموکراسی هم می­تواند فریب باشد. درنتیجه ما نمی­توانیم بگوییم چون مثلاً این سیستم مشکل دارد، پس نگرش دینی انحصاراً فلان مکانیزم را اقتضا می­کند. این باز هم کار را سخت می­کند.

به همین دلیل خیلی سخت است که نظام اقتصادی مختص اسلام را بتوانیم استنباط کنیم. دین اقتضای واحدی برای نظام­های مختلف ندارد. دین خودش را محدود به آن نمی­کند. دین می­گوید من فقط نتیجه را یا معیارها را می­خواهم. شما این­گونه اخلاق داشته ­باش، این­گونه رفتار کن. حالا می­آیی می­گویی مثلاً برای اینکه عدالت برقرار کنیم امروزه چه­کار کنیم؟ امروزه خوب باید مطالعه کنیم تا بدانیم کدام روش و کدام الگو، بهتر آن هدف دین را تأمین می­کند. خود آن روش یا الگو را دین به شما نمی­گوید. دین می­گوید عدالت باید در جامعه استقرار بیابد. حالا اینکه مقدمات و لوازمش چیست، دیگر به عهده نظریه­ورزی شما است. مثل مقدمه واجب است و باید بروی آن را هم تأمین کنی. دین اصلاً چیزی درمورد آن نظامات نمی­گوید. مثلاً چه­کسی می­تواند بگوید دین طرفدار نظام شاهنشاهی است یا نیست؟ طرفدار جمهوری است یا نیست؟ هیچ­کدام را نمی­شود گفت. چرا که یک­زمانی جمهوریت نبوده ولی الان هست. مگر در صدر اسلام جمهوریتی به این صورت بود که الان هست؟ اینها نشان می­دهد که دین می­خواهد به ما بگوید که انسان می تواند به صورت مطلوب زندگی کند، چه فردی و چه اجتماعی. حالا اینکه این مطلوبیت چه مکانیزمی دارد، مسأله دیگری است و از دین نمی­شود درآورد که مثلاً علم دینی، ضرورت دین است.

* باوجود دفاعی که شما می­فرمایید من هنوز هم احساس می­کنم این واقعیت­ها، راه امکان­پذیری علم دینی و حتی ضرورتش را نمی­بندد اما ما را از اینکه بخواهیم گزاره­های امروزین علم دینی، گزاره­هایی را که باید تولید شوند دقیقاً مطابق همان گزاره­های علم دینی آن برهه فرض کنیم، برحذر می­دارد. حتی حس می­کنم از نظر دینی ضرورت دارد.

اگر ضرورت دارد چرا به­دست نمی­آید؟ اصلاً در زمان ائمه هم دین چنین الگویی به دست نمی­داده ­است. زمانی که خود ائمه هم حاضر بودند و زندگی می­کردند، درست است که گزاره­های دینی را بیان می­کردند اما منظورشان یا الهیات محض بوده یا اگر هم گزاره­ای را متناسب با factهای زمان خودشان مطرح می­کردند هدف این بوده که به غایات و مطلوبیت­های دین ارجاع بدهند. وارد جزئیات علمی و مدل­ها نمی­شدند. دین می­گوید ثروت داشته ­باشید زیرا «جعل الله لکم فیها قیاما»؛ یعنی استواری زندگی، به ثروت است. چه­طوری باید به­دست بیاوریم؟ دیگر دین جواب نمی­دهد، برو خودت به­دست بیاور. البته دین می­گوید این مهم است و آن ثروت را این­طوری استفاده کن، تجاوز به حقوق دیگران نکن و حلال و حرام را توجه کن اما اینکه پول و ثروت را چه­طور می­شود تولید کرد، دین پاسخی نمی­دهد. اگر هم در مواردی به کسی درباره تولید ثروت توصیه‌ای کرده‌اند، باید دید مشورت فردی است یا یک رسالت دینی؟

* عرض من همین است. در این­گونه موارد، متون دینی هم رنگ و بوی الهیاتی دارد و هم factual است. مسأله من در اینجا آن الگویی است که امام معصوم پیاده می­کند که گویی به ما نشان می­دهد که ناگزیریم در هر عصری که زندگی می­کنیم متناسب با همان عصر و تخصصی­شدن حوزه­های علم و جامعه، از منظر دینی به این مقولات بپردازیم.

ناگزیری مال شماست دیگر، ربطی به دین ندارد!

* ولی نمی­توانیم فارغ از نگاه دینی هم وارد شویم.

نه، دین چه­کار می­کند؟ به شما می­گوید این­طوری عمل کن ولی این­طوری عمل کردن چه­ دانش­هایی را در پس خود دارد؟ آن را به شما نمی­گوید. حالا یا به این دلیل که جواب خاص و واحدی ندارد یا اینکه اصلاً اهتمام دین این نیست. به­هرحال هرکدام اینها باشد شما نمی­توانید علم دینی را از دین بدوشید. باید بروید علم­ورزی کنید. در نتیجه، دین عهده­دار تدوین علم دینی و به­طور کلی علم نیست. خودتان باید بفهمید؛ یعنی باید رابطه­هایش را بررسی کنید. شما نمی­توانید بگویید نظام پادشاهی مورد نظر دین نیست و نظام جمهوری مورد نظر دین است! هیچ­کدامش نیست. نمی­شود مشخصاً گفت یا این یا آن. چون برای دین معیارها و نتایج مهم است. دین می­گوید اگر شما با چنین نظامی، آدم خوبی باشید و جامعه با شاخص‌های من رستگار شود، آن نظام خوب است. حالا چگونه و مکانیزم­هایش چیست؟ دیگر جواب نمی­دهد. درنتیجه آدمی در زمان خودش چیزهایی می­فهمد و عمل می­کند اما در زمان دیگری ممکن است طور دیگری باشد؛ یعنی چنین است که سیالیت واقعیت­ها نمی­گذارد که ما یک الگوی واحد برای دینداری ارائه دهیم. پس ما نباید درباره­اش صحبت کنیم. دین به شما میگوید خوب بودن چیست. نمی­گوید واقعیت­های علمی جهان چگونه است. نه آن کار دین نیست. البته کار مهمی است و در زندگی هم دخالت دارد. آدم خوبی بودن هم در جامعه برده­داری می­تواند انجام شود و هم در یک جامعه سرمایه­داری. شما وقتی آن ضابطه­ها را درنظر داشته ­باشید، بی­سواد هم باشید، مثل ابوذر، آدم خوبی می­شوید. باسواد هم باشید، مثل ابن سینا، به رستگاری می­رسید. چنین نیست که دین بگوید شما اگر این علم را کسب کردید، دیندارید وگرنه نیستید. اما می گوید که اگر شما خدا را نشناسید و عبادت نکنید، دیندار نیستید.

* گاهی در ادامه همین بحث­های مربوط به علم دینی و گاهی هم ذیل بحث­های فرهنگی وقتی که عمیق­تر می­شود و به لایه­های تربیتی و بنیادهای روان­شناختی می­رسد، دو جور تلقی یا نگاه نسبت به انسان را شاهد هستیم که هرکدام هم مدافعانی برای خودش دارد. چون داریم راجع به پیشرفت این انسان صحبت می­کنیم، حالا فردی یا اجتماعی. یک تلقی این است که دین تصویری از انسان تراز و مطلوب ترسیم می­کند و کاملاً استانداردهایش را مشخص می­کند. مثلاً می­گوید شاخص­های مطلوب من در اخلاق این است؛ هم اخلاق فردی و هم اخلاق اجتماعی. اما یک تصویر دیگر این است که علی­رغم برخورد اولیه که ممکن است در این دیدگاه متون دینی پیش بیاید، مقصود از بیان همه آن بیانات و منویات اخلاقی و... خودشکوفایی انسان است؛ یعنی به شما به­عنوان یک موجود قابل رشد و تعالی نگاه می­کند و می­گوید شما یک­سری استعدادها دارید که ریشه آن فطرت است ـ به تعبیر دینی ـ و مجموعه­ای از استعدادها و گرایش­های شایسته دارید که باید پرورش پیدا کند و برخی رذیله‌ها و گرایش­های منفی ناشایست دارید که جلو شکوفایی آن فطرت را می­گیرد. دیگر نمیخواهد من را به­عنوان انسان قالب بزند. تفاوت آنجاست که در نگرش اول ممکن است اعتقاد و تقید به مناسک دینی را معیار و اولویت قرار دهیم و در مدل دوم میزان رشد و پیشرفت ارزش­های اخلاقی یا حتی علم­آموزی و هنرمندی را معیار قرار دهیم. بر اساس گفته­های شما کدام­یک از این معیارها یا ترکیب کدامیک از این معیارها باید در نظر باشد.

این دو رویکرد مقابل هم نیستند. اگر بگویید خودشکوفایی، بعد لابد می­گویید کدام استعدادها؟ خوب این استعدادها شکوفایی­شان در چه حالتی تعریف می­شود؟ شما مثلاً می­گویید این دانه سیب است؛ یعنی باید به ما سیب بدهد. به نظر من اینها مقابل هم نیستند؛ یعنی اگر شما خودشکوفایی را نگاه کنید لابد استعدادهایی را برمی­شمارید. می­گویید 10 تا استعداد در انسان هست. یک­بار می­گویید این قوا در تو هست و یک­بار می­گویید فعلیت­هایش اینهاست. اینها دوطرف یک داستان هستند؛ یعنی یکی به­صورت بالقوه و دیگری به­صورت بالفعل برای ما تعریف می­کنند استعدادها اینهاست و فعلیت­هایش هم اینهاست. آن تقابلی که شما مثلاً بین مناسک و اخلاق گذاشتید، تقابل قاطعی نیست بلکه باید در انسان مطلوب، هر یک جای خود را بیابد و به خوبی طراحی شود.

* منظور از طراحی چیست؟

یعنی وقتی در روایات داریم که فکر نکنید عبادت فقط نماز خواندن و روزه گرفتن است، اینها قشر است «ولکن العبادة التفکر فی امر الله». اصل عبادت این است که انسان با آن رازهای هستی درگیر شود و درباره­اش فکر کند. حالا این مناسک را هم برای وارد شدن در آن عرصه گذاشته اند، منتها اگر در پوسته بمانید و به هسته راه نیابید، اشتباه کرده اید! خود اینها در انسانِ مطلوب، مراتب دارد. انسان مطلوب اهل مناسک، اهل تفکر و اهل روابط انسانی است اما اینها ترتیب دارند و هر یک منزلت خاص خود را دارد؛ به طوری که اگر امر دایر شود بین اینکه آدمی یا فقط مناسک را مقید باشد یا فقط عقل را داشته باشد؟ دین می­گوید دومی بهتر است. در روایتی آمده است که افرادی تعریف می­کردند که فلانی خیلی آدم عابد و زاهدی است، بعد امام سؤال کردند عقلش چقدر است؟ و اشاره کردند که آدم کم­عقل کارهایی می­کند که آدم فاجر آنها را انجام می­دهد! یعنی آدم وقتی احمق باشد کارهایی می­کند که ظاهرش اسلامی به نظر می­رسد و دینداری است اما باطنش عین فساد است. زیادند افرادی که به قول معروف جانماز آب می­کشند ولی احمقند و کارهایی می­کنند که آن کارها را آدم فاجر و فاسد انجام می­دهد.

اینها نشان می­دهد که در انسان مطلوب، لایه­ها و مراتبی وجود دارد و همه ابعادش هم‌عرض نیستند. بعضی­ها مهم­تر و اساسی­ترو بعضی سطحی­ترند. هرکدام سرجای خود مهم است. نه اینکه بگوییم این باشد و آن نباشد. هرکدام جای خود باشد ولی جاهایشان فرق می­کند. آن­موقع اشکالی ندارد که ما انسان مطلوب را ترسیم کنیم که دارای مراتب و لایه­هایی است. بعضی مواقع ممکن است انسان­ها در این نردبان ترتب که ترسیم می­شود، هرکدام به جاهایی برسند و بعد با هم فرق داشته­ باشند. چون بالاخره یک انسان تمام­عیار بیرون آمدن کار آسانی نیست. راجع به حضرت امیر می­گویند که آدم شگفت­آوری است؛ برای چه؟ برای اینکه ابعاد مهم و متعددی را در خودش جمع می­کند. هم اهل رزم است، هم اهل بزم، عبادت و هم مجاهدت. ضمن اینکه آدم­ها از نظر امکانات و شرایط، حتی استعدادهای اولیه و... یکی نیستند. البته فارغ از این مقوله، ما یک انسان کامل داریم ولی به این راحتی دست­یافتنی نیست.

* این چندلایه بودن چیز خیلی در دسترسی نیست.

بله بعضی آدم­ها ممکن است به قسمت­هایی از آن نقشه برسند و با هم متفاوت باشند و همه­شان هم خوب باشند. چنانچه که مثلاً گفته شده است که اگر ابوذر می دانست در قلب سلمان چیست، او را می کشت (لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله!). اینها این­قدر با هم فرق داشتند که چنین تباعدی ترسیم شده است اما در عین حال هردو هم خوب بودند. این است که انسان مطلوب، انسان پیچیده­ای است. انسان پیچیده، چندلایه و ذومراتب است. اینجا تکثر وجود دارد ولی تکثر محصور. چون تکثر وقتی دامنه­اش باز شود؛ یعنی هرچیزی که شامل خوب و بد می­شود. ما خوب­ها را می­خواهیم و مطلوبیت­ها مشخص است اما مطلوبیت­ها هم به­خاطر آن پیچیدگی­ها، می­تواند تعددپذیر و تکثرپذیر باشد. به همین دلیل است که آدم­های خوب می­توانند با هم فرق داشته­باشند ولی همه خوب باشند.

* از حیث گزاره­های دینی و نظام اخلاقی و تربیتی اسلام آیا می­توانیم بگوییم اگر جامعه می­خواهد به سمت پیشرفت جمعی و مجموعی برود، باید این­طور رفتار کرد؟ مثلاً این­طور ارزش­ها از نظر انسان­شناختی در اولویت قرار می­گیرند؟ مثلاً اول به اخلاق شخصی­اش بپردازیم یا اول احترام به حقوق دیگران در او نهادینه شود؟ آیا چنین ترتیبی داریم؟

بله هست. مثلاً حضرت امیر عدالت و احسان را مقایسه می­کند و می­گوید عدالت برتر از احسان است. به خاطر اینکه عدالت امری اجتماعی است و حیات جمعی به آن وابسته است؛ یعنی چیزی که همه زندگی انسان را دربرگرفته ­است و اگر نباشد، لطمات آن خیلی بیشتر است. ولی جود و احسان، محدود به موارد فردی است، نه یک سیاست اجتماعی مثل عدالت. در نتیجه چنین ترتیبی در مطلوبیت­ها وجود دارد حالا مطلوبیت اجتماعی، مطلوبیت فردی و... . خیلی مهم است که ما اینها را واقعاً تشخیص دهیم. همان­طور که گفتم در مسأله فردی مثلاً عاقل بودن اولویت دارد. احادیث فراوانی داریم که ما را برحذر می­دارد از اینکه براساس ظواهر داوری کنیم که فلان آدم خیلی اهل نماز و روزه و ذکر و... است. می­گویند نگاه کنید به راستگویی و امانتداری­اش. این نشان می­دهد که راستگویی مهم­تر است و درجه بالاتری دارد. یعنی ارزش­های مورد نظر دین، همه در یک رده نیستند.