در گفتگویی که زینب وکیل در شماره جدید رشد معلم با دکتر خسرو باقری داشته، به طرح پرسش‌هایی در مورد انسان عامل پرداخته که در ادامه آن را مطالعه می‌فرمایید.  

 ****

آقای دکتر شما چه تعریفی از انسان عامل دارید و کی و چطور این مفهوم برای شما مهم شد؟

 

از سال 1361 من به تعلیم و تربیت اسلامی فکر می‌کردم. در زمان فوق لیسانس به این سمت رفتم و خیلی زود مایوس شدم. در این زمینه از قبل محققان عرب کتاب نوشته بودند. مثل محمد قطب. این کتاب‌ها برای اولین خوانش متقاعدکننده بود. اما با مطالعه عمیق‌تر برداشتی حاصل نمی‌شد. به این نتیجه رسیدم خودم باید کاری کنم. در سرگذشت قطب خوانده بودم که برای کتاب خود چند بار قرآن را مطالعه کرده است. وسوسه شدم من نیز این کار را انجام دهم، منتها با دید خودم؛ با یک دید تربیتی. این دید برای من آموزنده بود از این جهت که وقتی ما متنی را استنطاق می کنیم آن متن به ما بگونه‌ای پاسخ می‌دهد که تا به آن روز این چنین پاسخی نداده است. من با نگاه تعلیم و تربیتی سمت قرآن رفتم و به نکاتی دست یافتم که تا به آن روز در جایی مطرح نشده بود. به تعریفی از تربیت از ریشه (ربب) به معنای ربوبیت رسیدم. خدا به عنوان رب جهان. رب در باور عموم به معنای پروردگار است در حالی که معنای اصلی آن به معنای صاحب و مالک است. این معنا در زبان عرب به قبل از ظهور اسلام می‌رسد. من از این معنای صاحب بودن خدا سمت تربیت آمدم. در واقع انسان باید با چیزی پر شود. انسان باید به چیزی دل ببندد. کسی باید این خانه را تصاحب کند. انسان ظرف خالی است که باید پر شود. وجود انسان مانند خانه‌ای است که قرار است کسی به عنوان رب یا صاحب در آن سکنی گزیند. از کنار این معنای صاحب بودن معنای تربیت نیز پیدا می‌شود. چون انسان وقتی کسی را بر خود نافذ قرار داد، خصوصیات و سلایق او بر آدمی تاثیر میگذارد و انسان در این مسیر آرام آرام شکل می¬گیرد. در این جا مفهومی از تربیت به وجود می‌آید که دیگر خیلی نتیجه کار مربی نیست. در مفهوم رایج می‌گویند تربیت کار مربی است. انگار که مربی انسان را شکل می‌دهد. این نگاه مکانیکی و یک طرفه است. در پرورش یک گیاه اگر باغبانی نباشد گیاه خشک می‌شود اما انسان این گونه نیست. در واقع تربیت کار متربی است. این متربی است که از طریق فعالیت خود کسی را انتخاب می‌کند و او را نافذ بر خود می‌کند، در مسیر شکل‌گیری خود قدم بر می‌دارد. در این نگاه، انتخاب نقش اساسی دارد. تربیت انسان به این شکل نیست که کسی بخواهد او را از بیرون رشد بدهد. یک حرکت درونی است. این جاست که عاملیت انسان اهمیت پیدا می‌کند. تربیت کاری است که من با خودم می‌کنم از طریق انتخاب کردن یک وجود ذی صلاح تا بر خانه دل من بنشیند و بر من تاثیر بگذارد. تقریبا راهی خلاف راهی است که اغلب در ذهن‌ها وجود دارد. البته ابتدای تربیت گول زننده است و ما را وسوسه می‌کند که بگوییم تربیت همین است که کسی انسان را شکل دهد. در صورتیکه انسان یک آغاز نباتی دارد ولی خیلی سریع چرخش پیدا می‌کند و دنیا را از آن خودش می‌کند. عاملیت او آشکار می‌شود. یک تحول وجودی در انسان رخ می‌دهد که هم فیزیولژیک است هم ذهنی است و هم روانی. در این زمان اختیار انسان ظهور پیدا می‌کند و ماقبل را نیز از آن خود می‌کند. می‌تواند گذشته خود را دور بیاندازد یا همراه خود کند. مفهوم تربیت به عنوان انتخاب رب و بعد ملازم شدن با آن رب است. البته در تربیت اسلامی دعوت به این است که این رب خدای رب العالمین باشد. ابراهیم (ع) می‌فرماید: انهم عدو لي الا رب العالمين. تمام بت‌هایی که انسان انتخاب می‌کند دشمن هستند. چون وقتی این بت‌ها می‌آیند در خانه وجود آدمی، در قلب انسان می‌نشینند، به نفع خود انسان را تصاحب می‌کنند بنابراین دشمن انسان هستند. انسان را در جهت اهداف خود مصرف می‌کنند. ولی خدای رب العالمین چون سرشار است و بی نیاز، انسان را مصرف نمی‌کند، بلکه غنا می‌بخشد. اصل تربیت، درست انتخاب کردن آن صاحب است. واژه عمل و عاملیت از کلمات کثیرالاستعمال در قرآن است. همه انسان‌ها عمل دارند: مومن، مشرک، پیامبر، زن و مرد همه عمل دارند. پیامیر به مشرکین می‌گوید: اعملوا على مكانتكم اني عامل. شما در جایگاه و دیدگاه خود عمل کنید من نیز در جایگاه خود. عمل با رفتار فرق دارد. رفتار سطحی است در حالی‌که عمل عمیق است. وقتی رفتار بر زیرساخت‌هایی استوار شود تبدیل به عمل می‌شود.

 

 2. نظریه‌های رقیب نظریه عامل چه هستند؟

 

نظریه‌های رقیب انسان عامل دو دسته هستند. یک دسته نظریاتی که انسان را عامل نمی‌دانند و معتقدند انسان هم مانند بقیه طبیعت دست خوش روابط علت و معلولی است. روزگاری که یک گیاه به خوبی رشد نکند به دنبال علت آن در بیرون هستیم. در این رویکرد به انسان نیز این گونه نگاه می‌شود. اسکینر در توصیف مدینه فاضله خود این طور ترسیم می‌کند که هیج آزادی وجود ندارد. انسان مهندسی رفتار می‌شود. یکسری مهندس هستند که طبق قوانین علمی انسان را اداره می‌کنند. در این وضعیت عامل تعیین کننده را ژن یا جغرافیا و یا ... می‌دانند. انسان متغیر وابسته است و محرک های بیرونی متغیر مستقل. در دسته دوم با نظریاتی رو به رو هستیم که انسان را عامل می‌دانند. نظریه انسان عامل در این دسته قرار می گیرد و البته با نظریه های این دسته هم اختلافاتی دارد، چنان که هر نظریه این دسته نیز با نظریه دیگر اختلاقاتی دارد. ارسطو که انسان را عامل می‌داند با هگل که او نیز انسان را عامل می‌داند متفاوت است. در این جا اصول مشترکی وجود دارند در عین اینکه اختلافات هم دیده می شود. در عرصه تربیت اسلامی نیز می توان همین دو دسته رقیب را برای نظریه انسان عامل لحاظ کرد. یک نظریه رقیب در تعلیم تربیت اسلامی را العطاس بیان می‌کند. او تادیب را بهترین مفهوم برای تربیت اسلامی می‌داند. مهم‌ترین نکته در نقد به این نظریه این است که اصلا مفهوم ادب و تادیب در قرآن به کار نرفته است. مهم‌ترین کار و هدف قرآن تربیت انسان است. آیا ممکن است برای این مهم‌ترین کار واژه نداشته باشد؟ این موضوع از نظر من پاشنه آشیل نظریه تادیب است. اما در مقابل، در مفهوم ربوبی شدن، علاوه بر خود کلمه رب، از ریشه ربوبیت بسیاری کلمات در قرآن آمده است. در قرآن هم "ربانی" به معنای معلم و مربی و هم "رِبی" به معنای متربی استفاده شده است. پیامبران در تلاش برای معرفی رب به انسان بودند. خالق را مشرکین نیز قبول داشتند. فرعون می¬گوید انا ربکم الاعلی، من صاحب شما انسان‌ها هستم. فرعون ادعای خدایی جهان را نکرده است. او می‌گوید ربکم نه رب العالمین. پیامبران اثبات خالقیت نمی‌کردند، اثبات یگانگی خالقیت و ربوبیت می‌کردند. شرک در بین ربوبیت و خالقیت فاصله انداخته است. نکته جالب توجه دیگر اینکه تادیب خود بخشی از شئون رب است، نه بالعکس. در احادیث داریم: ادبنی ربی اربعین سنه. تادیب زیرمجموعه ربوبیت می‌شود. در کتاب «درآمدی بر فلسفه تعلیم تربیت» مفاهیم تادیب، تزکیه، تطهیر و ... همچون زیرمجموعه های ربوبیت بررسی شده‌اند.

 

 3. چرا شما این نظریه را به نظریات رقیبی که در حوزه عاملیت قرار دارند ترجیح می‌دهید؟

 

با یک مثال توضیح می‌دهم. برای مثال مکتب پراگماتیسم که یک مکتب عمل‌گرا است و انسان را عامل می‌داند. در کتاب «فبک (فلسفه برای کودکان) در ترازو» من به طور کامل به مقایسه عاملیت انسان از نگاه اسلام و از نگاه پراگماتیسم پرداخته-ام. پراگماتیست‌هایی چون جان دیویی که از قهرمانان تربیتی این مکتب به حساب می‌آیند، برای انسان یک درجه عاملیت بسیار بالا قائل هستند. به طوری¬که دیویی می‌گوید جهان بیرون از ما یک ماده بی‌شکل است و هیچ مرکز و پیرامونی ندارد. نظامی ندارد. ما با مسائل خودمان به جهان نظام می‌دهیم. برای مثال وقتی انسان گرسنه است، خوراکی در کانون قرار میگیرد و چیزهای دیگر وسایلی برای رسیدن به آن هستند و به محض سیرشدن، چیز دیگری متناسب با نیاز جدید به مرکز می‌آید. انسان در این دیدگاه فعال مایشاء است. در دیدگاه اسلامی اسم این رویکرد را تفویض گذاشته‌اند که در حدیث «لا جبر ولا تفویض بل امر بین الامرین» به آن اشاره شده است. اگر بخواهیم پراگماتیسم را به واژگان اسلامی ترجمه کنیم می شود تفویض، به این معنا که عنان این جهان به آدمی سپرده شده است. آدمی است که جهان را به مرکز و پیرامون تقسیم می کند. مشخصه دیدگاه اسلامی در این مورد را می‌توان این طور تعریف کرد که انسان عاملی است در محدوده‌ها، نه عاملی در فضای باز. ما در محدوده‌هایی قرار داریم؛ در جهانی نظام‌مند. انسان شناور و آزاد در یک جهان محدود است. انسان خدای در بند است. بعضی از محدوده‌ها را می‌تواند در هم بشکند و بعضی را نمی‌تواند. در نتیجه باید خود را با بعضی از این محدوده‌ها تطبیق دهد. مرگ یکی از این محدوده‌هاست. جهان سمت و سویی دارد. یا انسان با آن همراه می‌شود یا در هم می‌شکند. انسان در حد آفرینش سرنوشت خویش عامل است.

 

 4. در حد کلان، در آموزش و پرورش چگونه می‌توان به عاملیت انسان رسید؟

 

در حد کلان متاسفانه سیستم آموزش پرورش را یک طرفه تعریف کرده‌ایم. یعنی تعاملی بین اجزای آموزش و پرورش وجود ندارد. وقتی انسان عاملی با انسان عاملی در ارتباط بشود، ما تعامل داریم. البته در این‌جا ما یک تعامل ناهم تراز داریم. این ناهم ترازی نباید به فراموش کردن تعامل ختم شود. ما در دنیا با دو نوع سیستم متمرکز و غیرمتمرکز در آموزش و پرورش رو به رو هستیم. سیستم‌های متمرکز با عاملیت انسان هم‌خوان نیستند. در این سیستم طرف مقابل به حساب نمی‌آید. در این سیستم توجه نمی‌شود که دانش آموز در کجا زندگی می‌کند؟ در سیستم‌های نیمه مترکز یا غیر متمرکز چند نوع کتاب درسی نوشته می‌شود و معلم و مدیر حق انتخاب دارند. بدترین نوع را ما داریم که کتاب در مرکز چاپ می‌شود و در سرتاسر کشور پخش می‌شود. ما با یک اسکیزوفرنی در جامعه رو به رو هستیم: در پایگاه فکری و اعتقادی قبول داریم که انسان عامل است و به همین دلیل در اسلام، مفهوم نامه اعمال برای ارزیابی انسان مشهور است؛ اما از سوی دیگر، در پایگاه عمل، چیز دیگری را شاهدیم و آن این که انسان ها را واجد عمل نمی دانیم. این شکاف باید برداشته شود. این همه با بحث نظری نشان دادیم در اسلام انسان عامل است. پس باید در عمل هم این عاملیت دیده شود.

 

 5. یک معلم چگونه می‌تواند عاملیت انسان را سر کلاس خود بیاورد؟

 

این سوال بسیار خوبی است که اغلب فراموش می‌شود. مفهوم عمل در فرهنگ اسلامی مانوس و آشناست. اما متاسفانه این مفهوم آشنا وقتی در فضای تعلیم تربیت می‌آییم فراموش می‌شود. معلم با شاگرد خود به عنوان عامل ارتباط برقرار نمی‌کند بلکه به عنوان یک ماده مومی شکل با او برخورد می‌کند، یعنی غیرعامل. معلم فکر می‌کند دانش‌آموز یک ظرف خالی است که او باید آن را پر کند یا مومی است که او باید آن را شکل بدهد و اگر مقاومت کند، باید در هم شکسته شود. در محیط‌های تعلیم و تربیتی رابطه عامل با عامل را نمی‌بینیم. رابطه عامل (معلم) است با یک ماده خام. انگار که معلم عملی را روی دانش آموز انجام می‌دهد. در صورتیکه اگر رابطه عامل با عامل باشد، تعامل شکل می‌گیرد. وقتی انسان چوب را به صندلی تبدیل می‌کند عملی را روی آن انجام می‌دهد. اما انسان با چوب فرق دارد. رابطه پیامبر با دیگران رابطه عامل با عامل بوده است. خداوند به پیامبر می‌فرماید: «لست عليهم بمصيطر»، یعنی ای پیامبر تو بر دیگران مسلط نیستی و رابطه تو با پیروانت مثل رابطه چوب و نجار نیست. انسان را نباید به کول کشید. او باید خود راه برود اگر هم نخواست هیچ کاری نمی توان کرد. گاهی معلم خود را دیکتاتور یا نیروی تعیین کننده کلاس می‌داند. دانش‌آموز هم همان ظرف تو خالی است. گاهی دانش آموزی اصلا انگیزه یادگیری ندارد یا علاقه‌ای ندارد. معلم اما کار خودش را می‌کند. من معلمی در دوره دبیرستان داشتم که با چشم بسته درس می‌داد. اصلا کاری نداشت که در کلاس چه می‌گذرد. این درست نیست زیرا شاگرد در این حالت از عاملیت خود به طور کلی تهی شده است. در سایر مسائل اعم از ارزشیابی و ... نیز این مسئله جاری است. اصلا آیا می‌شود از بچه‌ها پیشنهاد گرفت؟ این‌ها مسائلی است که وقتی بیان می‌شود بلافاصله می‌گویند آنارشیسم بوجود می‌آید. ما انگار یا باید استبداد داشته باشیم یا آنارشیسم و حالت سومی وجود ندارد. البته اتوریته معلم در کلاس درس یک اصل است. اما این اتوریته یعنی چی؟ اقتدار معلم گاهی صوری می‌شود. معلم البته که باید مقتدر باشد تا آن ناهم‌ترازی ایجاد شود. اما اقتدار مناسب معلم از علم او ناشی می‌شود. یا معلمی که در خود ارزش‌های اخلاقی را با تلاش طولانی ایجاد کرده است، از این اقتدار برخوردار است. در چنین حالاتی، اقتدار، خودش برقرار می‌شود بدون هیچ زوری. من با دانش آموزانی در ارتباط هستم که از تکلیف زیاد گلایه دارند که مثلا معلم می خواهد دانش آموز پنجاه بار از فلان صفحه بنویسد. این به طور قطع یک رفتار قرون وسطایی است.

 

 6. حالا چرا مهم است که معلم با نرمی با دانش‌آموز رفتار کند؟

برای اینکه مهم است که فرد در موضع جبهه گیری قرار نگیرد. دانش آموز انسانی است که می‌تواند اعراض کند. به خاطر همین باید مواظب بود که دانش آموز در یک موضع منفی قرار نگیرد. چون اگر در آن موضع قرار گیرد دیگری کاری نمی‌شود کرد. رابطه به این شکل نیست که معلم بخواهد دانش آموز را به زیر یوغ خود بکشد. در نتیجه باید مدارا کرد. فروید برای این رابطه مثال رابطه اسب سوار و اسب چموش را می‌زند. اسب سوار باید با چنین اسبی کنار بیاید. اگر او بخواهد خود رایی کند اسب او را به زمین می‌زند. خدا در قرآن به موسی (ع) می‌فرماید با فرعون نرم سخن بگو. این‌ها همه نشان‌دهنده پیش فرض عاملیت انسان در قرآن است.

 

 7. اگر ما بخواهیم یک مدل مفهومی طبق نظریه انسان عامل شما بدهیم، پیش فرض این است که از حالت متمرکز برویم به سمت غیرمتمرکز؟

 

ببینید کار نظریه این است که در ابتدا مشروعیت یک امر نادرست را زیر سوال ببرد. معلم نیز به طور مکانیکی نمی‌شود عوض بشود؛ باید که نگاه او، فکر او عوض شود. وقتی که یک نظریه جدید مطرح می‌شود طی مراحلی به سمت عمل می‌رود. اولین مرحله شکستن مشروعیت وضع موجود است. نظریه جدید با منطق و خرد خود نشان می‌دهد که وضع موجود نابخردانه است. انسان یک ماشین مکانیکی نیست. برای تغییر باید ابتدا مفهوم جدید فهمیده و جاری شود. وقتی مفهوم جا افتاد حالا خودش فرزند عملی خویش را می‌زاید. بلافاصله سراغ عمل رفتن درست نیست.

 

 8. گاهی اوقات ما در کلاس چند فعالیت موازی تعریف می‌کنیم و از دانش آموز می‌خواهیم که یکی را انتخاب کند ولی دانش آموز قادر به انتخاب نیست. آیا مفید است در این هنگام ما برای دانش آموز از عاملیت سخن بگوییم؟

 

این حرف شما مرا یاد اصطلاح "درماندگی آموخته شده" انداخت. دانش آموز ما این درماندگی را یاد گرفته است. چرا که معلم همیشه به او دیکته کرده است. چنین انسانی از آزادی خواهد گریخت. در داستان کلبه عمو تم وقتی برده‌ای را آزاد می‌کنند، او دوباره شبانه و مخفیانه به خانه ارباب خود باز می‌گردد. او نمی‌دانست با آزادی خود چه بکند. لزوما نیاز نیست که انسان وابسته شده و درمانده شده را به یکباره با آزادی روبرو کنیم. البته باوراندن عاملیت به دانش آموز لازم است. اما مهم‌تر این است که این شکاف میان بی باوری به عاملیت و باور به عاملیت را با پلی پر کنیم. این کار با قدم‌های کوچک شکل می گیرد. برای مثال راه‌حل‌های متفاوت یک مسئله را ارج بنهیم. دانش‌آموز باید آرام آرام طعم آزادی را بچشد. همانطور که درماندگی را آموخته است، خلاقیت را که اقتضای اصلی آدمی است، می‌آموزد.