چکیده ای از سخنرانی دکتر خسرو باقری در نشست علمی انجمن فلسفه تعلیم و تربیت مهرماه 1392

استقبال از دوگانه گرایی ملایم در فلسفه تعلیم و تربیت 

برای دانلود مقاله اینجا را کلیک کنید

این مقاله حاصل مناظره ای در میان دو تن از فیلسوفان معاصرمی باشد؛ که یکی از آنها پل هرست است که در سنت تحلیلی کار می کرده است و دیگری ویلفرد کار که در سنت قاره ای(continental) قرار دارد. در این گفتگو هر کدام از فیلسوفان متناسب با دیدگاههای فلسفی خود، به گونه ای این  بحث را مطرح کرده اند. مسأله این گفتگو این است که فلسفه تعلیم و تربیت چطور دانشی است؟ و با چه چیزی سر و کار دارد و یا در واقع باید به چه چیزی بپردازد؟ یا بطور خلاصه می توان گفت این نزاع ها بر سر این است که فلسفه تعلیم و تربیت یک دانش نظری است یا عملی؟

پاسخ به این سوالات از طرف هر دو فیلسوف متفاوت است. ویلفرد کار از فلسفه عملی(practical philosophy) و هرست از فلسفه نظری (theoretical philosophy) نام می برد.  ویلفرد کار از فلسفه تعلیم و تربیت بعنوان فلسفه عملی دفاع می کند و معتقدند این یک اشتباه است که فلسفه تعلیم و تربیت را به صورت نظری در نظر بگیریم و می گوید همانطور که گادامر و دیگران تأکید کرده اند فلسفیدن یک نوع کار است و کار فیلسوفان باید بعنوان بخشی از تلاش عملی آنان در نظر گرفته شود مثلا اینکه فیلسوفان در شرایط خاصی و تحت تأثیر مکان و زمان و ویژگیهای دیگر زندگی می کنند و اندیشه هایشان تحت تأثیر این ویژگیها و چارچوبهاست و نباید اندیشه های آنان را خیلی انتزاعی کرده و به آسمان ببریم و بنابراین سعی بر این باشد که عملا این نوع فلسفه نظری به صورت فلسفه عملی بشود. اما پل هرست در جبهه مقابل قرار دارد و از فلسفه نظری دفاع می کند. هرست به صراحت می گوید که صحبت کردن از فلسفه عملی نادرست است و می پرسد منظور از فلسفه عملی چیست؟ وی معتقد است که فلسفه عملی یک خلط مفهومی است و در واقع یک نوع اشتباه در مفهوم پردازی است.

استدلال هر کدام از دو فیلسوف در دو جنبه منفی (سلبی) و جنبه مثبت تنظیم شده است. ویلفرد کار در جنبه منفی و سلبی معتقد است که فلسفه تعلیم و تربیت یک دانش نظری نیست و در واقع تئوری بودن فلسفه تعلیم و تربیت را خطا می داند. وی معتقد است که فلسفه تعلیم و تربیت یک تلاش عملی است که در دوران مدرنیته آغاز شده است و مقدمه دیگر جنبه منفی این است که یک تلاش عملی نمی تواند یک تلاش عملی دیگر را تغذیه کند با این تصور که مثلا من در یک جایگاه برتر ایستاده ام و پیش فرضهای خود را نادیده بگیرم، نادرست است. یعنی فیلسوفان نمی توانند تصور بکنند که در جایگاه برتری ایستاده اند و اعمال مربیان را هدایت بکنند زیرا فیلسوف تعلیم و تربیت هم مانند مربی یک کار عملی می کند و  مربیان و فیلسوف تعلیم و تربیت در واقع مساوی هستند و همه کارگزارانی هستند که در یک در حیات و تلاش جمعی دارند با هم کار می کنند و همه باید در یک سطحِ برابر باشند. پس با یان نگاه برابر و هم سطح، فیلسوفان تعلیم و تربیت نمی توانند برای معلمان تجویز داشته باشند. در واقع نظر ویلفرد کار برا ین است کارفیلسوف تعلیم و تربیت یک پژوهش مرتبه دوم (second order) نیست و یک پژوهش مرتبه اول( first order) است. در پژوهش مرتبه اول ما خیلی به عمل نزدیکیم مانند اینکه معلم می تواند در کارهای عملی خود در سر کلاس یک پژوهشی انجام بدهد اما در پژوهش مرتبه دوم که فیلسوفان تحلیلی آن را مطرح کرده اند، پژوهش فلسفه تعلیم و تربیت در مرتبه بالاتری قرار دارد و در واقع تأملی نظری بر کار معلمان و مربیان است و همانطور که گفتیم این برداشت از پژوهش در فلسفه تعلیم و تربیت مورد مخالفت ویلفرد کار قرار گرفته است. اما جنبه مثبت تعریف فلسفه تعلیم و تربیت در نظر ویلفرد کار این است که فلسفه تعلیم و تربیت یک حکمت عملی است و در این جنبه وی ارسطو و گادامر را به عنوان نمونه های برجسته فیلسوفان عملی می داند.

اما در بحث پل هرست اوضاع متفاوت است و در رابطه با اینکه فلسفه تعلیم و تربیت چه نوع دانش است؟ می گوید یک دانش نظری است و فلسفه عملی جز یک خلط و خبط چیز دیگری نیست و در واقع فلسفه یک کار تئوریک است و نباید آن را با عمل یکسان دانست. پس در جنبه سلبی فلسفه تعلیم و تربیت، هرست معتقد است که فلسفه تعلیم و تربیت یک دانش عملی نمی باشد. در جنبه مثبت فلسفه تعلیم و تربیت، هرست معتقد است که فلسفه تعلیم و تربیت پزوهشی از نوع مرتبه دوم(second order) است. در این برداشت از تعلیم و تربیت، عملیات تربیتی برای فلسفه تعلیم و تربیت پیش فرض هستند  و ما می خواهیم توی آن (درون آن) کار کنیم نه روی آن. پس موضوع کار فیلسوف تعلیم و تربیت بررسی گفتمان تعلیم و تربیت است یعنی بررسی گفتمانی که حائل بین معلم و عملش است اما کار معلم منوط به عمل در تعلیم و تربیت است. البته هرست می گوید من معتقدم فلسفه تعلیم و تربیت می تواند در پیشبرد خرد عملی ما نقش داشته باشد اما این کار را با واسطه انجام می دهد نه بی واسطه. به بیان دقیق تر کار فیلسوف بررسی گفتمان تعلیم و تربیت و ارزیابی مجموعه تعلیم و تربیت است که به شکل ناظر و از بالا به بررسی گفتمان تعلیم و تربیت می پردازد. اما کار معلم پرداختن به عمل تعلیم و تربیت است.

پرهیز از دوگانه گرایی افراطی و روی آوردن به دوگانه گرایی ملایم:

 دکتر خسرو باقری پس از تأملی که بر آثار ویلفرد کار و هرست در این زمینه داشته اند، معتقد هستند که مسأله بین هرست و کار یک شبهه مسأله است نه یک مسأله واقعی و دلیل آن هم این است که  هر دو نفر چیزهای اساسی مشترکی را قبول دارند  و در واقع می توانیم بگوییم نزاع بین فلسفه نظری و عملی یک نزاع ظاهری و صوری است زیرا نقاط حساسیت و تأکید هر دو نفر را هر دو نفر می توانند بپذیرند. مثلا این درست است که ویلفرد کار می گوید پژوهش مرتبه دوم را قبول ندارد ولی در واقع فعالیت مرتبه دوم ( second order activity) را نفی نمی کند. و مخالفت وی حاکی از مخالفت با فلسفه نظری است. شاهد این ادعا این است که با توسل به دیدگاه گادامر می گوید ما عاملانی هستیم که دارای حدود تاریخی و اجتماعی هستیم و  همین مسأله باعث ظهور پیش داوری و تعصب می شود. در نظر وی ما باید این حدود تعصب خیز را بشناسیم و بعد به کمک نظریه امتزاج افقهای گادامر این حدود را با حدود دیگر مقایسه کنیم یعنی دو تا افق را با همدیگر مقایسه کنیم و این مستلزم آن است که از حدود خودمان و حدود دیگیران فراتر برویم و سنتزی بوجود بیاوریم که خود گادامر هم این فراتر رفتن را بعنوان راهی می داند که انسانها بتوانند به کمک آن از تعصبات دوری کنند. اگر خوب دقت کنیم این امر که انسان از چارچوبها و شرایط تاریخی و اجتماعی خود فراتر برود مطلوب ویلفرد کار است که می گوید فلسفه ورزی این است که ما بیاییم این حدودها را بشناسیم و از حدودها فراتر برویم و در واقع این نوع تأمل(reflection) است که می تواند به تأملی(reflection) که هرست به عنوان تفکر مرتبه دوم(second order) مطرح کرده است بسیار شبیه باشد پس سودای نزدیک کردن افق ها در نظر ویلفرد کار را بنا به تعبیری می توان نزدیک به (second order) هرست دانست.

 اما در مورد هرست هم به نظر می رسد که او هم به عجین شدن ما با شرایط تاریخی و اجتماعیِ معین اذعان دارد و علاوه بر این او هم مبناگرایی را نقد کرده اما مابعدمبناگرایی را قبول دارد. مبناگرایی به این معناست که ما یک چیزی را مبنا قرار داده تا بتوانیم چیزهای دیگر را نقد کنیم و مابعدمبناگرایی یعنی اینکه مبناهای نسبی داشته باشیم و این یعنی اینکه فراتر رفتن از حدود و مبناها را هم قبول دارد و در واقع هرست هم مانند ویلفرد کار فراتر رفتن از حد و حدود خودمان را قبول دارد. پس در اینجا می توانیم بگوییم نزاع بین فلسفه نظری و عملی یک نزاع ظاهری و صوری است زیرا نقاط حساسیت و تأکید هر دو نفر را هر دو می توانند بپذیرند یعنی این نکته که عمل ما و حدود عمل ما مهم اند و باید در فلسفه ورزی به آن اعتنا کرد ، مورد قبول واقع شده است. و به همین دلیل بود که هرست از سال 1993 به بعد در مقاله ای که در مجله فلسفه تعلیم و تربیت چاپ شد به خودش نقد وارد می کند که اهمیت عمل را نادیده گرفته است.

دوگانه گرایی ملایم:

راه حل این است که فلسفه نظری و فلسفه عملی را بپذیریم و هیچکدام از این دو را به دیگری فروکاهش ندهیم و اساسا باید تنها به ارتباط آنها بسنده کنیم. اگر ما فلسفه نظری را به فلسفه عملی محدود کنیم، به یک نسبیت گرایی بدخیم روی خواهیم آورد و این مطلوب ما و خود ویلفرد کار هم نیست از طرف دیگر ما نباید از اهمیت عمل بکاهیم و باید به آن هم توجه داشته باشیم. در واقع تلاش برای اینکه ما فلسفه نظری را یه فلسفه عملی کاهش دهیم، فرزند برومند آن نسبیت گرایی می شود و نسبیت گرایی چیزی نیست که ویلفرد کار هم بخواهد و این مستلزم این است که یک امکان را به ما بدهد ما بتوانیم از موقعیتهای عملی فراتر برویم و این یعنی فلسفه نظری داشته باشیم و در واقع باید همان تفکر سطح دوم(second order) داشته باشیم یعنی امکان گفتگو بین نظام های عملی مختلف پدید بیاوریم و این بدین معناست که ما از عملِ صرف بالاتر برویم.

گونه دیگر دوگانه گرایی ملایم به نزاع با این امر برمی خیزد که عمل را نادیده بگیریم. یعنی از فلسفه نظری طوری دفاع کنیم که خودش حدود ندارد و همواره می خواهد رهنمود بدهد و مسیرها را هدایت بکند در صورتی که بالاخره فیلسوف ها انسان اند و فلسفه ها هم حدود دارند و نمی توانند مطلق باشند و این تفسیر ایجاب می کند که عمل و نظر را به عنوان دو تا چیز در نظر بگیریم که قابل فروکاهش به همدیگر نیستند و ملایم بودن آنها در این است عمل و نظر با هم مراوده دارند بدون اینکه جایگاه همدیگر را بخواهند اشغال کنند. 

گزارش سخنرانی توسط آقای آزاد محمدی نوشته شده است